X
تبلیغات
گردان غواصيـــــــــــــــــــــــــ نوح
لينک دوستان

توي تاريكي، اولين قايقي كه رسيد آن طرف آب، فرمانده گردان و دسته ي ويژه در آن بودند.
چه طوري شده بود ميان اين همه آدم زبده، يك پسر بچه سيزده چهارده ساله هم بود.
....
پسرك كلاه گشاد روي سرش ، جلوي چشمانش را گرفته بود.قد كوتاهي داشت.
لاوژاكتي كه پوشيده بود تا روي زانويش آمده بود.
در كناره ي رود، داخل آب بودم و تا كمرم آب بود.
بهش گفتم چرا نمياي پايين ؟ گفت: غرق مي شم.
گفتم ببين من توي آبم غرق نشدم.
گفت شما فققاسيد(غواصيد)
هنوز درحال چانه زدن با او بودم كه خود راروي من انداخت . من هم كه آمادگي نداشتم توي آب ولو شدم.اما رزمنده كوچولو وارد خشكي شد.
كمي كه جلوتر رفت؛ازكاراي خدا يك سربازدشمن، خودش را به او رساند و ملتمسانه مي گفت دخيل الخميني و خود را به پاهاي اين رزمنده ي كوچك انداخت و همانطوري كه پاهاي اين نوجوان را گرفته بود مي گفت : انا مسلم دخيل الخميني....
پسرك كه هميشه شنيده بود دشمن اسلام و كافر نجس هست بر همين باور، اين سرباز را فحش مي داد و مي گفت گم شو نجس...!  تو نجسي ...
جيغ مي زد وبا لهجه ي مشهدي مي گفت : بگيرن اي ره نجسه ... لامصب پدسگ ول كو موره
بچه ها از خنده روده بر شده بودند...


موضوعات مرتبط: خاطرات
[ پنجشنبه دهم اسفند 1391 ] [ 7:35 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]

به ظاهر جدي بود، اماهميشه شوخي هايش هم مثل طرح هايش، گره گشابودند.

...آنروز، دشمن، آتش زيادي بر سر مان مي ريخت.باران توپ و خمپاره بود كه بر سنگر ها و خاكريزها فرود مي آمدو بچه ها يكي پس از ديگري مورد اصابت تركش ها قرار مي گرفتند.

در همان هياهوي بمباران، وقتي مي رفت تا روحيه ي بچه ها دستخوش تغيير شود،توپي به كناره ي خاكريزما فرود آمد.

گردو خاك زيادي بلند شد و باز چند نفر مجروح... نگراني را در سيماي دوستان به وضوح مي ديديم.

مجروحاني كه به كناره ي خاكريز تكيه داده بودند.و بچه هايي كه هنوز سرپا بودند.

محمد باسرعت خود را به بالاي خاكريز رساند. رو به دشمن كرده و درحالي كه دستش را تكان مي داد، فرياد زد:

يك بار ديگه توپتو بندازي ، با چاقو پاره اش مي كنم ....فهميدي؟!

روحيه برگشت به ميان بچه ها، شوخي و بگو بخند در همان بهبوهه ، از سر گرفته شد.

شهيد محمد عطار خراساني بودمرد ميدان هاي علم و عمل 

معلمي كه جبهه را دانشگاه خود يافت و در همين آموختن ها به درجه ي اعلاي انساني رسيد و پاداش خود را هم با رفتني عاشقانه دريافت كرد.






شايد نجوا...

خداي خوبي ها ! اكنون كه از مطالعه ي هر كدام از اين شهيدان چيزي جديد دستم را مي گيرد، برمن بخواه كه سيره ي اين عزيزان را در زندگي خويش جاري كنم.

و شهادت...


موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص
[ دوشنبه سی ام بهمن 1391 ] [ 8:1 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]

زمستان شصت و چهار،بهار زندگاني ام بود.

مجاور كارون آرام ،با انسان هايي همنفس شده بودم كه پايي در زمين و ريشه اي در آسمان داشتند، با علي* مربي غواصي بوديم. و بچه ها راكه قرار بود در عمليات والفجر هشت شركت كنند،آموزش مي داديم.

تامل بر انگيز بود.دروان سخت آموزش و سرماي حاكم بر زمستان آن سال و شرايط ويژه اي كه براي نيروها بوجود آورده بود.

اينكه امكان ديده شدن تمرينات غواصي در روز، توسط دشمن به وسيله ي هواپيماهاي اطلاعاتي وجود داشت، اموزش هاي عملي غواصي، همگي شب هنگام به انجام مي رسيد. تمرينات، ساعتي بعد از تاريك شدن هواشروع وتا نزديكي هاي روشن شدن هوا در سحرگاهان ، در دو شيفت برگزار مي شد.

سرماي شديدي بود، وقتي شيفت اول، لباس غواصي را بر پل هاي كوثري مي گذاشت، تا شيفت بعدي، اين لباس ها از شدت سرما، يخ مي زد و به بدنه ي پل مي چسبيد. در اين هواي سرد، بچه ها لباس هاي نخي را از تن درمي آوردندو همان لباس سردويخ زده ي غواصي را به تن كرده و در آب ، رها مي شدند. لباس هاي يخ در بهشتي...

برخي كليه هاي شان مشكل پيدا مي كرد، بيمار مي شدند. اما همه ي اين ها را پنهان مي كردند،تا از فيض انجام تكليف بازنمانند. گاه تنها، صداي به هم خوردن دندان هاي اين عزيزان در سكوت شب شنيده مي شد.

اينكه با چه نگرشي و با چه باوري بچه هاي غواص اين سختي ها را به جان مي خريدند،هنوز ذهن خسته ام را درگير مي كند.چه نيروي ماورايي اين شير بچه ها را كه از نظر بنيه گاهي خيلي ضعيف بودندرا وادار مي كرد كه گرمي لباس و راحت خواب را بر خود حرام كرده و در سرماي نافذ جنوبي ترين منطقه ي وطن ، به آب بزنند و بلرزند و در همان سختي هاي سخت، باز به تلاش و رنجي ديگر تن دهند و آن هم فين زدن در خلاف جريان آب در نيمه شب ...

هنوز به احترام شان كلاه احترام از سر عقل بر مي دارم و تمام قامت به يادشان مي ايستم.و حسرت خوران يادواره اشان مي شوم.

ياد شهيدان:

محمدحسين زماني سرزنده  

هادي شعباني                 

مهدي ذهبي                   

مهدي احمدي خباز            

علي شاكري*                 

محمدروشن روان              

محمدفخري                    

مجيدخجسته                  

محمدموسويان                 

محمود ابراهيمي               

مهدي رضا زاده                 

جان محمد رحيمي             

حسين توتونچي                

اسماعيل بنفشه حسن اباد  

علي اصغر  سبزيكار           

سيداميرعباس شكوه سادات

محمود ابراهيمي               

اميراسماعيل مير فندرسكي  

علي هاشمي                 

                      حسن نيا  

و

محمدرضا حسين پور 

حسين حيدري 

حسين انتظاريان

عليرضا حافظي   

محمدخراساني

سيد حسن ذاكريان

ازيادهاي هاشم مقدس


پ.ن

دلم را گره مي زنم به يادهاي شما...


موضوعات مرتبط: خاطرات، مناسبت ها، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص
[ جمعه بیستم بهمن 1391 ] [ 8:53 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]

زمستان سال شصت و پنج، هواخيلي سردشده بود.سرمايي نافذ كه تاعمق استخوانت مي دويد.گويي با سوزن هايي، سرما را به وجودت تزريق مي كنند. هر روز، لباس هاي گرم و نرم و اوركت هارا بيرون مي آورديم كناره‌ي ساحل كارون، سنگي بروروي آن مي گذاشتيم تا باد نبرد؛ بعد، لباس هاي غواصي كه خيسي تمرين ديروز در آن، يخ زده بود را به تن مي كشيديم.لباس ها تنمان را مي لرزاندو در يخچالي خود خواسته فرو مي رفتيم.

فين ها را كه به پا مي كرديم. عقب عقب خود را به آب مي رسانديم. كم كم داخل مي شديم. پاها كه داخل مي شد،ذره ذره سرما مي آمد بالا... بدن كه كاملا در آب فرو مي رفت، تازه آب هاي يخ، از يقه ي لباس غواصي، به درون مي خزيد و خنكاي آن، دست به دست سرماي يخ درون لباس مي داد و تنها چيزي كه برايت مي ماند،لرزشي عميق از درونت بودو دندان ها موسيقي لحظه هايت را مي نواختند.

ديدم نشسته بر لب ساحل، دندان هايش به هم مي خورد و به راحتي مي شد فهميد كه حالش اصلا خوب نيست. نزديكش شدم،گفتم: حالت خوب نيست. برو استراحت كن. اگه از آقاجليل خجالت مي كشي من بهش مي گم حالت خوب نبوده،بروداخل اتاق...

همانطوركه مي لرزيد، گفت: نه علي جان. منم مي رم تمرين مي كنم.اگه من بيام بيرون و برم استراحت كنم، ممكنه موجب تضعيف روحيه ي بچه ها بشه و مقاومت شون كم بشه. نه نمي خواد چيزي به آقاجليل بگي...

خدايي كه اين بدن را به من وديعه داده، توان مقابله با سختي ها را هم بهم خواهد داد.و مرا حفظ خواهد كرد.

در مقابل عظمت روح اين جوان،بهت زده مانده بودم.

از روايت هاي عليرضا دلبريان


موضوعات مرتبط: خاطرات
[ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 ] [ 2:9 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
       شناسايي هاي والفجر هشت، در دستور كارمان بود. محمدرضاپيله وران، از من با تجربه تر و درگشت هاي شناسايي تبحربيشتري داشت. به فرماندهي او، تيمي دونفره تشكيل داديم.
لباس غواصي به تن كرده از خرمشهر، خود را به نقطه اي بين نهر عرايض و نهر خين رسانديم و از آنجا، سينه به آب زده و سوار بر امواج اروند، به دل مواضع دشمن
رفتيم. هدف، رد شدن از كناره ي جزيرهي ماهي و رسيدن به بوارين بود. از مقابل ام الرصاص گذشته و آنقدر رفتيم، تافين هايمان در گل هاي نوك جزيره ي ماهي فرو رفت.از سمت راست جزيره‌ي ماهي قصد داشتيم خود را به بوارين برسانيم.
تقريبا، به پشت بوارين رسيده بوديم؛ داخل آب هاي عراق، بايد در نيزارهاي بوارين مخفي شده و با دقت، شناسايي را انجام داده وسپس برگرديم.
درحالي كه به سمت بوارين فين مي زديم، به ناگاه، متوجه شديم يك افسر عراقي ايستاده بر شناوري عجيب! كه به صورت مثلث بود، درحالي كه با چوب بلندي و به كمك گل هاي كف آب، شناورعجيبش را هدايت مي كند، به دنبال ما مي آيد. فقط، قسمتي از سرِمان از آب بيرون بود و در همان حال، افسر دشمن را مي ديديم كه هر لحظه، به ما نزديك تر مي شود. سرعتمان را زياد كرديم اما در اين تعقيب و گريز، عراقي سوار بر شناور مثلثي شكل، به ما نزديك شد. ادامه ي فرار به صلاح نبود. به نزديك ني ها رسيده بوديم. اما زدن به دل نيزار ، موجب تكان خوردن ني ها شده و شك دشمن، به يقين تبديل مي شد. عراقي، با فاصلهي بسيار نزديكي بالاي سر ما ايستاد. جرات تكان خوردن نداشتيم و آن بيچاره  هم در ترديدي ترسناك، مانده بود.چيزي فهميده بود انگار!، اما نمي دانست چيست.

نور مختصري كه در آسمان بود، بر آب مي تابيدو به راحتي مي شد، كله‌ي دوغواص را درآب تشخيص داد. ذكر وجعلنامن بين ايديهم سدا... بر زبانمان بود.عراقي، همانطور ايستاده بر شناورش،خيره به ما نگاه مي كرد و ما هم بدون پلك زدني او را مي نگريستيم. چشم هايمان به تاريكي عادت كرده بود و به راحتي مي توانستيم سيماي افسر عراقي را تشخيص دهيم.

    ترس بر من مستولي شده بود. گاهي به آرامي خودم را كنار صورت محمد رضا مي رساندم و به همان آرامي مي پرسيدم: اگر متوجه بشه چي مي شه؟

و محمد رضا پيله وران، با چشماني سرشار از ايمان و اطمينان، فقط مقابل را مي نگريست و هيچ نمي گفت. او باسكوت، به من مي فهماند كه من نيز، ساكت باشم. توقف طولاني اي بود. ساعت هاي زيادي از شب را تا نزديك سپيده دم، ما با خيره شدن به عراقي وعراقي بازل زدني همراه با بهت و ترديد،به ما،سپري كرديم.

هوا رو به روشني بود، نمازمان را درهمان حالت، به جا آورديم. در گرگ و ميش سحرگاهي، پرنده ها شروع به فعاليت كردندو از سكوت نيم ساعت قبل، خبري نبود. آوازخواني و چهچهه‌ي پر هيجان پرندگان در آن لحظه، اصلا تداعي لحظه هاي خوشي نبود. چرا كه يك افسر مسلح عراقي بر بالاي سر ما ايستاده و تكان نمي خورد. و لحظه به لحظه مي رفت تا هوا روشن شده و ما به راحتي رويت شويم. ديگر به وضوح مي شد چهره ي عراقي را تشخيص داد.

پرنده اي كوچك ،شايد يك بلبل، آوازه خوان و سرمست و فارغ از جنگ و اتفاقات آن، به سرو صدا و مترنم، بر ني هاي بالاي سر ما نشست وازاين ني، به آن ني، مي پريد و مي خواند.

 پرنده‌ي كوچك، همين بالاي سر مارا براي بازيگوشي انتخاب كرده بود و تغيير موضع نمي داد.عراقي انگار، با ديدن پرنده‌ي كوچك وسبك سري و راحتي اش، بعد ازچند ساعت زل زدن و دقت بر بالاي سر ما، خاطرش جمع شد و با شناورش كه حالا به راحتي مي شد ديد كه قطعه اي از يونوليت قطوري است ؛ مسير برگشت را در پيش گرفت و رفت.

اين شد كه براي من و شهيد محمدرضا پيله وران، آن پرنده (پرنده ي كوچك خوشبختي) نام گرفت.

حاج هاشم مقدس





پي نوشت:

اينك اي برادر سفركرده ام

ممحمدرضاي شهيد

يادت در دل بچه هاي اخلاصي

موجب فزوني حسرتي است

نه از بابت نبودنت

كه از سيره ي تو

اي همرزم شهيدمان

درس ها بيادمان مي آيد...

از آن بابت كه فرصت ها چه زود مي گذرند

و از بابت دري كه بسته شده

و دنيايي كه ما را در خود بلعيده است...

از همين بابت!



موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص
[ سه شنبه سوم بهمن 1391 ] [ 6:37 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

درمشهد طلبه بودو به همين دليل با مشهدي ها جبهه آمده و شده بود همرزم و دوست عزيز همه ي رزمنده ها، معنويت علي شاكري براي همه مسئله اي عادي شده بود.باچهره ي بسيم و سيمايي دوست داشتني ...

دريكي از گشتي شناسايي هاي قبل از والفجر هشت بودكه به همراه گروه، به آرامي از اروند به سمت بوارين در حال غواصي بودند،جايي بعد از جزيره ي ماهي ، ناگهان خمپاره اي فرود آمدو علي مورد اصابت تركش واقع شد. بچه ها،مانده بودند چه كنند. عمليات را لغو كرده و علي را به عقب برسانند. يا برنامه را ادامه بدهند. علي از بچه ها مي خواهدكه شما برويد.جراحت من خيلي هم مهم نيست، همين جا،استتار مي كنم؛ عمليات راكه انجام داديد و برگشتيد ، با هم به عقب مي رويم.

گروه،بالاحبار ، علي را ترك كرده و به سمت مواضع دشمن حركت مي كنند. بعد از انجام شناسايي ، از همان مسير برمي گردندودرهمان موقعيت، دنبال علي مي گردند.مي بينند،علي به شهادت رسيده ،اما با توجه به دردو سوزش شديد وجراحتي كه داشته، يقه ي لباس غواصي اش را به دندان گرفته و اينقدر فشار داده تا جان به جان آفرين تسليم كرده...

بچه ها درحيرت، صحنه اي رامشاهده مي كنند،كه جلوه اي ازايثار و جوانمردي يك انسان را به تصوير مي كشد. شهيد شاكري به خاطر اينكه نمي خواسته شناسايي لو برود، بااين ترفند جلوي ايجاد صداي احتمالي اش از سردرد، راگرفته، تاباهمان درد زخم به ديدارجمال معشوقش برود.


موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص
[ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ 5:29 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

...گوشه اي دنج،پشت سنگر را پيدا مي كرد ومي نشست و با خود و خداي خودش خلوت مي كرد.گاهي مفاتيح كوچيك جلد سياهشو در مي آورد وزمزمه هايي مي كرد.

مدت زيادي مي شد، مرخصي نرفته بود. هركدام از بچه ها، بالاخره بعد از مدتي به مرخصي مي رفتند.

مي ديدم كه با حسرتي تلخ ، به اونايي كه مي رفتند مرخصي، نگاه مي كنه و باز براي خودش به كنج خلوتش پناه مي بره وباز همون دعاهاو نجواهاي عاشقانه...

مدتي بود،كنجكاو شده بودم، مي دونستم كه تعهد بالايي داره، اخلاصش زبانزدبود.همه ي شناسايي هاي محوله رو با دقت بالايي انجام مي داد. ولي نه نامه اي ، نه مرخصي اي، نه حتي بهانه اي براي زدن يه تلفن به منزل...

دلمو زدم به دريا و يه روز،خلوتشو به هم زدم.نشستم كنارش و حرف زديم؛ از هر دري...وقتش بود، بايد مي پرسيدم. همه‌ي توانمو جمع كردم دركلمات وپرسيدم: راستي...داداش ،چرا نمي ري مرخصي؟چرا نامه نداري؟ چرا...

 اومد روي حرفم و گفت: كسي رو ندارم . نه اينكه نداشته باشم. من وقتي داشتم ميومدم ، از خونه و خونواده رونده شدم . كسي منتظرم نيست . همه‌ي خونواده، منو از خودشون روندن.بار اولي كه مرخصي رفتم، متوجه شدم تو شهر خودم غريبم.كسي درو به روم باز نكرد.گفتند : بايد قول بدي ديگه جبهه نري.

اما مگه مي شه تكليف رو ادا نكرد؟ مگه مي شه به نداي امام لبيك نگفت ؟ اين براي من مهم تره .

برگشتم اينجا و ديگه نرفتم.

شيفته اش شده بودم،شيفته ي اين بصيرت و اداي تكليفش . با خودم فكر مي كردم يعني اگه چنين امتحاني از من بشه مي تونم سربلند باشم؟...

وقتي شهيد شد، دردمند گريستم . انگار برادرم، برادرواقعيم شهيد شده بود.ماها اون روزا همه ي كساني بوديم كه اون داشت...

 

 

 

پي نوشت:

اسم اين شهيد عزيز رانمي گم كه يه وقتي كسي از دستم ناراحت نشه ...زمونه اس ديگه

اما اگه كسي خواست بدونه خصوصي بهش مي گم

الهي! درك درستي از شهيدان را به ما عنايت بفرما...


موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص
[ جمعه هشتم دی 1391 ] [ 1:36 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

دوست عزیزی تعریف می‌کرد: سال 60 به همراه شهيد محمدجوادقرباني و عده‌ای از دوستان، برای کمک به گزینش کنکور سال 60 به تهران رفته بودیم. باید محله‌های مختلف تهران را با موتور طی می‌کردیم و از افرادی که برای کنکور شرکت کرده بودند، تحقیقات می‌کردیم. چون ما مشهدی بودیم و با فرهنگ و محیط تهران خیلی آشنا نبودیم و از طرفی نباید هم لو می‌رفتیم؛ برای هر کداممان اتفاقات جالبی می‌افتاد. یک  روز چرخ موتور محمد جواد، کم باد می‌شود و به یک تعمیرگاه موتور مراجعه و به زعم خودش با لهجه‌ی تهرونی می‌گه "آقا ناسوس دارین؟" تعمیرکار با لهجه‌ی خاص، می‌گه "مشهدی بگو تلمبه"


پي نوشت:

راوي اين خاطره دوست فرهيخته ام شاهد عزيزه


موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص
[ جمعه یکم دی 1391 ] [ 11:50 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]


      سرماي سخت آن زمستان و خوابيدن در چادر، آن هم در نوك پايگاه ، جايي در ابتداي يك بلندي كه به محيطي مسطح، به نام پايگاه، منتهي مي شد. همان جا كه اولين بادهاي برف ناك، چادرمارا نوازش مي دادو اين يعني صبح كه از خوب بر مي خواستي، از لوله هاي بالاي چادر، قنديل هايي رو به پايين، آويزان بود و اين چل چراغ هاي زيباي صبحگاهي، از بخار كتري جوشيده بر چراغ علاءالدين به وجود آمده بود.

شب هنگام،مي خزيدي به زير پتو هاو بعد،نيمه هاي شب وقتي هنوز گرماي بدنت با گرماي رفيق هم راهت، ممزوج نشده بود، صداهاي مهيبي از بيدار باش، گوشت را مي خراشيدو برمي خواستي و دوان، پوتين را به پا مي كشيدي و درجايي به نام ميدان صبحگاه، دستت را لرزان، به پشت نفر جلويي مي رساندي وفرياد مي زدي الله...

نتيجه ي اين همه برف و سرما، براي تو چيزي جز يك سرما خوردگي نداشت كه آن هم به مدد بي تجربگي و ترس مسخره ات از آمپول آقاي دكتر،(از تركش نمي ترسيدي) كهنه شده بود و رسيده بود به اينكه صدايت از تارهاي صوتي اي كه به هم چسبيده بودند و مجال نفس كشيدن را از تو گرفته بودند، بيرون مي آمد ، آن هم چيزي شبيه به درگوشي اي كه به زور مي شد شنيد...

روزها اما، بهتر مي شدي و كم كم صدايت باز تر مي شد و مي توانستي ده در صدي در ايجاد كلمات و زمزمه كردن موفق باشي...

...شهردار بوديم و شستشوي ظرف ها هم كه از كوچكترين وظايف شهردارهاي زمان جنگ بود...

سه نفر بوديم. دوتا دانشجوي پزشكي و من بي سوادي كه از مدرسه به جبهه آمده بودم. آشنايي مان در همان حدي بود كه عضو يك دسته بوديم و مي دانستيم كه مثلا هر كدام از كجا و چه قدر درس خوانده ايم...

من،با تكه اي گوني كه در دستانم مچاله شده بود، بوسيله‌ي مايع ظرفشويي، كاسه هاي روحي رامي سابيدم و آن دو، در زير آب هاي سرد تانكر شير دار ، شستشو مي دادند .

موضوعي براي حرف زدن نبود، شعري راكه از گروه سروددوران دبيرستان ، بياد داشتم، زمزمه مي كردم ، نجواي شيريني بود براي من، دوستان، كه زمزمه ي مرا شنيدند، گفتند:چه شعر زيبايي!! بلندتر بخوان ماهم بشنويم.

امتناع كردم: نه... صدام گرفته و خوب نمي توانم بخوانم. اما اصرار زياد دوستان باعث شد ، تاگول خورده، با صداي بلند، به ياد روزهاي گروه سرود، بخوانم. با احساس همان روزها، صدايم را رها كردم ...

...در صليب خشم و ناقوس كليسا ، من خدا را ... بچه ها، تازه متوجه عمق فاجعه شدند. حالا اصرار مي كردند كه نخوانم.

"آقا نخون ... خيلي گوشخراشه....نخون جونم ، نخون..."

اما من كه صدايم  به زور بيرون آمده بود حالا، گوشم بدهكار نبود... بالاخره متوسل به زور شدند و دهانم با دست گرفتند ...

بايد از دستشان خلاص مي شدم ،چاره كار دستم بود؛ گوني آغشته به مايع ...از ترس فرار مي كردندو من، دنبالشان، مي خواندم...


موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر
[ یکشنبه نوزدهم آذر 1391 ] [ 9:25 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

دوباره، عطر ملكوتي يك شهيد،در ميعاد گاه هر ماهه ي رزمندگان اطلاعات وعمليات وغواصان بازمانده گردان هاي اخلاص و نوح لشكر بيست و يك امام رضا (ع) در جلسه ي انصارالمهدي (عج) به زيبايي پيچيد و كلمه كلمه ازياد شهيدحسين عبدالحسيني جانمان را جلايي ديگر باره داد.

تلاوت زيباي قرآن حسين واعظ، جان هاي مشتاق را آماده كرد تا جلسه خودماني يادمان شهيد عبدالحسيني معنوي تر شود...

وصيت نامه‌ي حسين عبدالحسيني را برادر زاده اش حسين عبدالحسيني ، خواندو وقتي مي خواند كه شهيد،خدارا به علي اصغر حسين(ع)  قسم مي دهد، شانه هاي بچه ها، چون امواج دريايي آرام،مي لرزيندند. آن لحظه، به درستي ،درك كردم كه ما امسال ،عزاداري  محرم مان را با اين جمله هاي شهيد، شروع كرده ايم...

اين بار، سخنراني نبود وهرچه بود، ياد شهيد بود. ازرفتاروسلوك شهيد كه از زبان برادرش ، حاج احمد جاري مي شد. چه، اين حاج احمد عبدالحسيني آنقدر به حسين شباهت داشت كه لحظه اي احساس كردم، خود شهيد، بر صندلي نشسته است .

دوستان و همسنگران شهيد هم ، نجوا كردند. از لحظه هاي همنفسي شان با حسين... عبدالله آبادي رزمنده‌ي قديمي، به خوبي از خاطراتش واز كربلاي پنج و بوارين ... از حسين و شهادتش گفت...

اين باردر جمع صميمي همرزمان،پديده اي جديد رخ داد، تريبون آزاد... تفقد، دوستان شهيد را خواست ؛ آمدند و هر كدام جملاتي از شهيد گفتند .آرام، به آرامي از صبوري، نظم ،دقت ومهارت در انجام كارو تقواي حسين گفت ونكته‌اي كه براي من تازگي داشت، شهيد حسين ، امور طراحي كالك و نقشه ي عملياتي اطلاعات و عمليات را بدون اينكه كسي بداند انجام مي داد.و نيز، يادآور شهد بيشترين تاثير معنوي را از اين شهيد داشته ...

برزنوني  و احمدي هم از همرزماني بودند كه از سلوك و رفتار شهيد، گفتند.محمود طالبيان وسيدجواد رضوي هم از شهيد و خاطراتش گقتند...

طالبيان اشاره اي به خاطره ي نوشته شده توسط شهيد كردو توضيح داد كه چگونه پنج تن از همرزمان وي در اصابت يك خمپاره، بهشتي شده بودند...حسين عبدالله نژاد و حسين ابوالفضلي هم طبق معمول، از گفتن خاطره هاي زيادشان، سر باز زدند ...

در پايان،سيد محمود صفوي همرزم ديگر شهيد ، كه به كسوت روحانيت در آمده، از خاطراتش وعمق دوستي اش با حسين، گفت . او كه خودش را از قوچان، به منزل شهيد در مشهد، رسانده بود؛ وقت گقتن خاطراتش با حسين ، مي شد شعف دروني اش را به خوبي درك كرد، وقتي مي گفت: من و حسين اينقدر با هم صميمي بوديم كه هميشه و تا لحظه ي شهادت با هم بوديم ... و درنهايت وقتي كه بدن سرد حسين را درگور خوابانده بود و در آغوش سردش آخرين وداع را در ته همان گور سرد كرده بود ... و ما رفتيم به همان روزها ....


موضوعات مرتبط: خاطرات، مناسبت ها، یادشهدای گردان اخلاص
[ جمعه بیست و ششم آبان 1391 ] [ 6:37 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

درمنطقه اي ،كوهستاني ،جايي دردشت مهران نزديك ارتفاعات کله قندی همان تنگه‌ي کنجان چم ، درمردادماهي گرم، از سال شصت و دو ، وقتي خورشيد،بی رحمانه درحال ریختن نيزه هاي داغ تابستاني خود هست. شهیدحسين عبدالحسيني دركناردوستان وهمرزمانش ، بالای تپه اي ايستاده اند...نگاه شهيد توام با عمقي كه انگار تا امروز،امتداد دارد، به ما دوخته شده. درآن تابستان داغ، آن جا که خورشید در حال جلوه كردن است ،شهید عبدالحسيني چفيه ي خويش را در دستش محكم گرفته و همچون کوهی استوار به نظر میرسد. اماحالت ايستادن حسين، شبیه حالت آدم هایی است که آمادگی انجام هر کار بزرگی را دارند و بی قراری و جنب و جوش و تب و تابی خاص در ایشان دیده میشود. موهای او کوتاه اند و پوست صورتش آفتاب سوخته شده، اما نگاه همان نگاه است .                                     

 در دور دست ها او افکار را به خود می خواند این را به راحتی می توان از حالت او تشخیص داد.

شوخي ها و خنده هاي اين عزيزان دل بري مي كند،انگار مي فهمم سر چه موضوعي بحث شده، من نيز مي خندم ،خنده اي حسرت بار...

         در عكس مي توان بعد از شهيد عبدالحسيني، به نام هايي رسيد. نام هاي بزرگي كه هر كدام داستان هاي زيادي از حماسه و عشق و عرفان هستند. اي كاش همرزمان اين شهيدان، لب گشوده و واگويه كنند ، خاطرات  شان را، تا در سينه ها نماند. تا نور جلوه گر وجود اين عزيزان، هرچند اندك، بر نسل بعد هم بتابد.نام هاي شهیدمجيدمزيناني ،شهيدهادي شعباني، شهيداكبري، شهيدمحمودي، شهيد دهقان، شهيد ميرزايي، شهيداحمدي، شهيد نورالله ازاد منش و بازماندگاني به نام هاي عراقي،شهپر،خوشرو،وحدت،ترابي،حسن نيا،كرامتي، فرزين فر و محمودطالبيان،

ياد و خاطره ي شهيد حسين عبدالحسيني گرامي باد


عمادنويس:

     اي شهيدان! اينك به درختي از يادتان پارچه ي مرادم را گره مي زنم .شايد روزي بيايم و ببينم در دامنه ي اين بلندي ، دستمال سبزي كه بر شاخه ي درخت مرادتان زده ام باز گرديده و من به آرزويم رسيده ام... دستم هنوز به سوي شماست...


موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص
[ سه شنبه بیست و سوم آبان 1391 ] [ 6:27 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]

مدتي در پايگاهي مستقر بوديم، اين پايگاه، جايي در يك زمين هموار، بين چند ارتفاع واقع شده بود. دستور رسيد كه نيروها براي عمليات ديگه اي كه قراربود در جنوب اتفاق بيفته،اعزام بشن.كم كم پايگاه از نيرو خالي شد و بچه ها، همگي رفتند. من و دو نفر ديگه براي نگهداري از پايگاه باقي مونديم .

روز اول ، خيلي عادي به امور روزمره مشغول شديم؛ اما، روز بعد،گشتي در اطراف پايگاه زده و متوجه شديم كه يك يگان كامل از نيروهاي عراقي در پشت ارتفاعي كه حايل بين ما بود مستقر شده و پايگاهي تشكيل داده اند.

سه نفري همفكري كرديم وگفتيم، اگر اين واحد نيروي دشمن، به سمت ما حركت كنه هيچ اثري از پايگاه و ما سه نفر،باقي نخواهد ماند.اين شد كه نقشه اي كشيديم.از همان روز، موتوربرق را روشن مي كرديم و نواي مداحي و موسيقي هاي جنگي راازبلندگوهاي پايگاه، پخش مي كرديم. گاهي كسي را پيچ مي كرديم و موقع نماز كه مي شد، بعد از پخش كردن اذان، يك نفر مكبري مي كرد،بقيه نمازمي خواندند. گاهي يك نفر از دور مي گفت:ياالله ياالله و مكبر مي گفت : ان الله مع الصابرين. بعد هم تعقيبات ودعاهاي هرروز... در طي اين مدت،تقريباهرروزوهر شب كار ما شده بود،شلوغ كاري در آوردن و سه نفري با انرژي زياد، نقش يك گردان را بازي مي كرديم...

بالاخره نيروهاي جديد رسيدند و ما نفس راحتي كشيديم...



موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر
[ چهارشنبه هفدهم آبان 1391 ] [ 10:9 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

عيدغدير سال 65 وقتي همه ، براي كاري در پنج طبقه ها بوديم، آقاي سحابي همه رو جمع كرد و حرف زد.از اهميت غديرو اخوتي كه در اين روز مي شه برقرار كرد گفت.  بعد، همه ي بچه ها بصورت جمعي دست هم رو گرفتندويك صدا صيغه ي عقد اخوت رو خوندنددو خودش شد يك مراسم مهرورزي جمعي ، قرار جمعي ما هم اين بود كه هر كي شهيد شد وبهشتي شد، داخل بهشت نره تا برادراشو شفاعت كنه...بعد از اون جمع، من و حميد يك عقد اخوت جدا خونديم وقرارهاي خودمونو گذاشتيم...بعد از شهادت حميد،هميشه آرزوم بود يه بارم كه شده خواب حميد رو ببينم،يك ماه پيش، وقتي داشتيم براي مراسم بزرگداشت حميد، آماده مي شديم، همه ي روز و شبم شده بود ياد حميد؛ باهمه ي وابستگان حميدشريفي تماس مي گرفتم. از استاد جودو(اسماعيل تاثري) گرفته تا بچه هاي محل مثل (كاظم خالقي) و خونواده و همرزمانش مثل( سيدعلي جوادي- حسين سلاطيني – سيدجواد محمد نيا- رضاكاظمي- ملازم پور- سيدرضا مرويان –حميددلبريان و...)

با خودم مي گفتم، چقدر خوبه اين روزا كه خيلي به يادشم، حميد بياد به خوابم و يه بار ديگه اون چهره ي آسموني رو نگاه كنم.اما نشد ...

ديشب اما، توي شبي كه مشرف به همون روزاي اخوتمونه، بعد از بيست وشش سال ، حميد اومد به خوابم، چقدرخوب بود. زمان زيادي باهم بوديم،همه جا رفتيم .توي ذهنم مي دونستم حميد شهيد شده... توي حظ بودن با اون بودم، اما سخت گريه مي كردم. با هم حرف مي زديم، اما اشك، امانم رو بريده بود. قبل از اينكه براي نماز صبح بيدارشم، حميد ديگه درحال رفتن بود...

مي گفت : بيا پيشم. كاري نداري؟ پس مياي ديگه ؟ مي بينمت؟

باهاش كه خداحافظي مي كردم مرگبار گريه مي كردم و توي همون هق هق مي گفتم حميد جان، تو شهيد شدي داداش...من كجا بيام ببينمت؟ حميد رفت...

هنوز توي لذت بودن با حميدهستم.



موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح
[ جمعه دوازدهم آبان 1391 ] [ 7:43 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]

تاريك بود و وهمناك! با بچه ها، براي اجراي عمليات گشت و شناسايي وداع كرديم وبه آرامي از خط خودي، جدا شديم.

حسام سرگروه ما از همه جلوتر بود نزديك خط دشمن بوديم كه به ناگاه،با انفجار مين منور، همه جا روشن شد. حسام با مين برخورد كرده بود. اووعلي در انفجارمين ،در حال سوختن بودند. صداي انفجار و نور منوري كه  بچه ها را مي سوزاند، حضورما را براي دشمن مشهود شده بود . آنها شروع به تيراندازي كردند.

جان پناهي نبود، گلوله ي آرپي جي اي در كنارمان منفجر شد. موج انفجار، مرا به سويي پرتاب كرد.

دردناك بود و گيج كننده ، دنيا در برابرم مي چرخيد و درد لحظه اي امانم نمي داد. مقاومت كرده و متوجه  بچه ها شدم.علي آرام آرام سكوت كرد و ديگر دردي در اين دنيا نداشت . حسام اما، از سوزش و درد مي ناليد.

به هر زحمتي بود، با درد سخت بدنم ، خود را به خط خودي رساندم.


پي نوشت:

از روزنوشت هاي شهيد عبدالحسيني 1361فكه

شهيد، در ادامه نوشته بود: حسام به اسارت دشمن در آمده بود و علي با بالي سوخته به ديدار معشوق شتافت


موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح
[ یکشنبه هفتم آبان 1391 ] [ 11:36 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

ديشب يادمان حميد رضا بود.

همه ي اونايي كه بايد ميومدن و توفيق شركت در مراسم شهيد رو داشتند اومدند.به خيلي ها زنگ زده بودم،خيلي ها رو دعوت كرده بودم،اما اينكه بياي و در منزل شهيد باشي و از شهيد بشنوي و بگي توفيقيه كه خدا نصيب يه تعدادي كرد.خداي بزرگ رو شاكرم كه من كمترين هم اين سعادت يارم شد.

جلسه، با نواي ملكوتي حسين واعظ، كه الحق به زيبايي قرآن تلاوت كرد و همه ي رفقا تحت تاثير اين نواي دلنواز لحظه هايي قرآني را گذراندند. بعد از آن، خاطره گويي حسين سلاطيني و واگويه اش از حميد رضاي عزيز وخاطره ي شاد سليماني از روزهايي كه هميار حميد بوده، فضاي محفل را برد به بيست و پنج سال پيش...

وصيت نامه ي حميد را سعيد پسر برادرش خواند و الحق دلنشين و زيبا اين كلمات بهشتي كه شهيد در واپسين روزهاي عمرش دركنارهم چيده بود تا براي ما به يادگار بماند راتكرار كرد و فضا پر شده بود از ياد شهيد...

چند نفر از همرزمان، براي اولين بار بود كه در جمع  هيئت انصارالمهدي حاضر مي شدند.

حميد آقا دلبريان كه عزيز همه‌ي بچه هاي گردان نوح هست، از كاشمر خودشو رسوند به محفل شهيد، به خاطر حميد رضاي عزيز،برامون حرف زد و ما با كلمه كلمه‌ي صحبت هاش،مي رفتيم تا روزهاي كربلاي چهار و كربلاي پنج...

شب بسيار خوبي بود و من ، شادمان بودم؛ به خاطر اينكه بعد از بيست و پنج سال، يادماني درخور، از شهيد حميد رضاشريفي منش برگزار شد...



پي نوشت:

به دوست خوبي از يك خبرگزاري بزرگ قول داده بودم ،گزارش اين محفل را به همراه تصاوير برايشان ارسال كنم. به واقع بعد از اينكه مجري جلسه نيامد و  من بالاجبار مجري برنامه شدم،عكس گرفتن و توجه به برنامه ها، از خاطرم رفت و فقط ...پوزش منو بپذيريد...


موضوعات مرتبط: خاطرات، مناسبت ها
[ جمعه چهاردهم مهر 1391 ] [ 1:12 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

هر وقت پولي همراه داشتم به سرعت و با يك مرخصي داخل شهر اهواز، صرف حاج قاطي و ساندويچ هاي بي محتواي ميدون نادري مي شد. گاهي هم كتابي ومجله اي... حميدرضا،با اينكه همسن و سال خودم بود اما،هميشه مانند پدرها،توصيه مي كرد كه در خرج كردن دقت كن و هرچيزي رو نخرو زود پولتو تموم نكن. مي گفت: وقت برگشتن به مرخصي،كم مياري و بايد حيرون باشي كه چه كني...

راست مي گفت؛ يكي دوباري وقت اومدن به مشهد، سخت بي پول شده بودم واگه مساعده امورمالي لشگر نبود،مي موندم واقعا چه كنم.

اون روز،از مرخصي برگشته بودم وبه قول معروف جيبم پر پول بود. قراربود براي عملياتي به غرب اعزام بشيم.حميدرضا، چون مي دونست من مديريتي بر پول توي جيبم ندارم و هر جا مغازه اي ديدم چيزي مي خرم، پرسيد: چقدر پول داري؟ گفتم چهار هزار تومن. گفت: بده من كار دارم.

پولهارو بهش دادم. اونم تا كرد گذاشت توي كيفش و گفت: هروقت لازم داشتي بهم مي گي، اگه ديدم ضرورت داره، بهت مي دم وگه نه پيش من باشه تا وقتي مي خواي بري مرخصي...

قصه ي اين عكس هم ماجرايي خواندني است...

                                                                              در ادامه ي مطلب بخوانيد


موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح
ادامه مطلب
[ چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ] [ 1:18 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

گفت: شگرد من اوچي ماتاست.
گفتم: چي چي ماتا؟!
اينايي كه تو مي گي رو نمي دونم... ولي حاضرم يه كشتي باهات بگيرم.
سرشاخ كه شديم ودست انداختم دور بازوهاش،
تازه فهميدم بايد زودتر كوتاه بيام.
... با ملاحظه كشتي مي گرفت و هي تشويقم ميكرد.
باهاش روانه ي باشگاه شدم.
از اون روز به بعد،منم سعي كردم شگردم بشه اوچي ماتا...


موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح
[ سه شنبه یازدهم مهر 1391 ] [ 4:39 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]


بسم الله الرحمن الرحیم

پیامبر: ای علی! هر که در وقت مرگ وصیتی کامل و خوب نکند در مروت او نقصانی وجود دارد.

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت ما را

به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را

علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسند

مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

مراد وصال توست از دنیا و از عقبی

و گر نه بی شما قدری نباشد دین و دنیا را

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که گر روزی

بر آيد از دلم آهی بسوزد هفت دریا را

به نام تو ای الله، ای درد هر مسکین و هدف هر قاصد. به نام تو ای غفار و ای ستار. به نام تو ای دوست و ای رحمان و ای رحیم. ..

به نام تو که هر چیزی از بنده ناچیز خود می بینی به دیده فراموشی به آن می نگری و آن را  نادیده می گیری.

ای الله! ای قادر! ای که هر چه در این دنیاست، زاییده قدرت توست.ای پوشاننده گناهان! ای که هر کس گناه کرد، به تو پناه می آورد. و هر کس از هر چه ماند به درگاه تو روی می آورد.
 
                                                                             بقيه در ادامه ي مطلب


موضوعات مرتبط: خاطرات، مناسبت ها، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح
ادامه مطلب
[ دوشنبه دهم مهر 1391 ] [ 7:50 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]

يادم باشه سيره ي حميد رضاي شريفي منش شهيد اينجوري بود...

وقتي براي نماز مي ايستاد،زمزمه مي كرد : ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين
و بعد مي گفت: يا محسن قد اتاك المسي ء وقد امرت المحسن ان يتجاوز عن المسي ء انت المحسن وانا المسي ء بحق محمد وآل محمد صل على محمد وآل محمد وتجاوز عن قبيح مـا تـعـلـم
توي دعاي دست ، معمولا دعاي فرج رو مي خوند
سجده هاي نمازش ، با ذكر استغفار همراه بود استغفرالله الذی لا اله الا هو الحی القیوم الرحمن الرحیم ذوالجلال و الاکرام و اتوب الیه و اسئله ان یصلی علی محمد و ال محمد و ان یتوبَ علیَ توبةَ عبدٍ ذلیلٍ خاضعٍ خاشعٍ فقیرٍ مسکینٍ مستکینٍ لایملکُ لنفسهِ نفعاً و لاضراً و لا موتاً و لا حیوةً و لانشوراً
نمازش كه تموم مي شد تسبيح حضرت زهرا س يادش نمي رفت
بين دندوناي جلوييش كمي باز بودو به همين خاطر، صفير زيبايي وقت تكرار ذكرسبحان الله، ايجادمي شد،كه خيلي براي من، گوش نواز بود.
وقتي شب مي خواست آبي بخوره، مي نشست بعد آب مي نوشيد وغيرممكن بودبرلب تشنه‌ي امام حسين ع سلام نده
هميشه وقتي عطسه مي كرد ، مي گفت : الحمدلله
معمولن قبل از خواب سوره ي مباركه ي واقعه رو مي خوند.
و...

به ظاهر دوست و همدم گرمابه و گلستان من بود اما،

در واقع به بركت حضور در جبهه ، و استفاده از موقعيت طلايي آن،به ادراك و فهم بالايي دست يافته بود


يادمان شهيدحميدرضاشريفي منش



موضوعات مرتبط: خاطرات، مناسبت ها، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح
[ شنبه یکم مهر 1391 ] [ 8:6 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

هوا، گرم بود. تشنگي آزارمان مي داد. گرمای تابستان مهران بسیار سوزنده و طاقت‌فرسا شده بود. مدت زيادي از اين بيان امام (ره) كه در خصوص مهران فرمودند:«خدا مهران را آزاد کرد»،نگذشته بود.

بچه‌ها،درحال آماده شدن برای پدافندو حملات احتمالی دشمن بودند.درحالتي كه تشنگي و گرماي هوا آزارمان مي داد،به سنگري بدون سقف،که همه‌ی اهالی آن به شهادت رسيده بودند،رسيديم. راکت هواپیما،کنار سنگر، به زمین نشسته وساكنين اين سنگر زميني را با خود به آسمان برده بود. گرد و خاک حاصل از انفجار، همه‌ي سنگر را گرفته بود. گوشه اي از سنگر، یک چفیه بصورت بقچه پیچیده شده افتاده بود.كمي آنطرف‌تر کلمن آب،درحالي كه رخمي بزرگ برداشته بود،قرارداشت وهمه‌ي آبها،روی زمین ريخته و هنوز، تبخیر نشده بود. آرزو كردم كه ای کاش آب‌ها نریخته بود. تشنگی آنقدر بود،که ما را به سمت کلمن سوراخ شده بکشاند،تا با همه‌‌ي نااميدي بررسي كنيم كه هنوز از آب یا یخ خبری هست ؟!

كنجكاوي بدي نبود.درب کلمن را که باز کردم، پر از گِل بود. زیر گِل‌ها،چیزهایی دیده شد. یک پلاستیک آلو زرد و یک  قوطی آب انار یزد. که خوشبختانه سوراخ نشده بود. بچه‌ها ،چفیه را باز کردند. مقداری نان ویک کنسرو تن ماهی هم محتويات چفيه‌ي بابركت بود. سه نفري به هم نگاهی کردیم. نگاه‌هايي پر ازحزن ...لحظه‌ي غريبي بود.انگار این شهدا روزی‌شان اين تنقلات زميني نبوده والان متنعم دنياي ديگري هستند.واينكه قسمت ما شده بود كه سهم اين عزيزان را استفاده كنيم.

بقيه‌ي خاطره را در ادامه‌ي مطلب بخوانيد


موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، عملیات ها
ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 ] [ 10:59 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

     مدت زيادي نخوابيده بودم،گشت هاي زيادي رفته بوديم.منطقه دچار گره كوري شده بود و اطلاعات جديد مي توانست اين گره را باز كنه.موانع و راه كارهايي كه به سختي باز مي شدند و مسير هم صعب بود.خستگي مفرط ناشي از پياده روي هاي متوالي،و نخوابيدن هاي مكرر ،عنقريب بود كه مرا از پا دربياورد.خسته به خط خودي رسيدم. اين خط ، به تازگي بوجودآمده بود، در تكي كه كرده بوديم و پيشروي زيادي حاصل نشده بود اين خط پدافندي تشكيل شده بود.

وقتي بين بچه هاي خودي رسيدم،نيمه هاي شب بود،گفتم :باهيچكس حرفي نمي زنم و فقط جاي دنجي براي خواب پيدا مي كنم . وقتي خستگي و كم خوابي ام به خوبي جبران شد،مي رم سراغ كارهايي كه بايد مي كردم. اين بود كه دنبال جايي براي خواب بودم.يعني ديگه رسما خواب بودم اما براي ولو شدن ، جاي بي ترددي مي خواستم. پالت حلبي شيرواني مانندي بر روي جاي بلندي از زمين بود. احتمالا سنگري از سنگرهاي عراقي بود كه ويران شده بود و در ايجاد خاكريز مملو از خاك ، لبه ي پالت را كه نگاه كردم ،ديدم به اندازه اي كه خزيده به زير پالت بروم، جا هست .پس معطل نكرده به زير پالت خزيده و خوابي عميق مرا در خود گرفت...


 بقيه را در ادامه ي مطلب بخوانيد


موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر
ادامه مطلب
[ شنبه هجدهم شهریور 1391 ] [ 8:32 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]

با يكي از عزيزانم ، بهشت رضا بوديم.

بر قبور شهيدان عزيز، همرزمانم ، مي چرخيديم . و با هر كدام نجوايي...

بر مزار سيد عباس كه رسيدم،نكته ي جالبي توجه مرا به خود جلب كرد.

مطالبي با خودكار، در كنار تصوير شهيد نوشته شده بود.

كجايند مردان بي ادعا

اي آقا سيد عباس

نديده عاشقَد شديم

اي آقا سيد عباس من

تو را به مقامي كه در پيشگاه خدا داري سلام ما را به علمدار حاج حسين خرازي

و شهيد محترم منصور رئيسي وبي سيم چي پهلو شكسته، سعيد فروزنده برسان.

پنجشنبه 91/6/9

يكي از عاشقان سيد عباس شكوه السادات 

ازشهر شهيدان اصفهان

به ياد طلبه ي عارف،شهيد سيد امير عباس شكوه السادات...

قسمتي از وصيت نامه اين شهيد عزيز تقديم به شما دوستانم كه با يادش روحتان را شاد كنيد.

«اي معبود من، من پست تر و کوچک تر از آن هستم که مقام والاي شهادت را که انبيا و اوصيا از تو آرزو مي کردند به من بدهي ولي از تو مي خواهم که اين مقام عظمي را به من هم عنايت فرمايي و مرا در جوار ملکوتي خود جاي دهي و گناهانم را که موجب شرمساري ام در درگاه با عظمت توست عفو نمايي و تا قبل از شهادت به من و ديگر برادرانم توفيق دهي که اعمال خود را هر چه بيشتر در جهت تو خالص نماييم...»اي امت هميشه در صحنه حزب ا... از شما تقاضا دارم که همواره پشتيبان اسلام و امام و انقلاب باشيد و با هوشياري تمام آفات اين انقلاب را شناخته و در جهت از بين بردن آن ها نهايت تلاش و کوشش خود را بنماييد و از ادامه دهندگان راهم باشيد.»


موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح
[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 ] [ 4:1 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

 داداش ها، همشیره و بابا،همه جبهه بودند. مادرم تنها شده بود؛ قرارگذاشتم، رفتن به منطقه را به تاخير انداخته تا بيشتر پيش مامان باشم. دلم  از تنهايي خودم و بیشتر برای اينكه  مامان بابرادر خردسالم ، دست تنها مانده بودند، می‌‌گرفت.

      القصه...نیت کرده بودم،تابرگشتن یکی از بچه‌ها از جبهه، پیش مامان،بمونم و کمک حالش باشم .باخودم مي گفتم،حداقل شب‌ها داخل خانه یک مرد! هست. هم اين كه گاهی ناني دست مامان بده. اون موقع،اوضاع، مثل الان كه نبود؛ برای تهيه گوشت یا برنج یا پنیر،باید می‌رفتی توي صف و گاهي با مشقت این کارها انجام می‌شد.

مرد خونه بودم و داشتم به مادر، خدمت مي كردم که برادر مرتضی زنگ زد و گفت:باید بریم. وقتی از منطقه، اینطوری پيغام مي دادند؛یعنی نیرو نیاز دارند و عملیاتی در پیش خواهد بود و کار دشوار شده. بهم تکلیف شده بود.کاریش نمی‌شدكرد. این بار،تنها باری بود که دلم نمی‌خواست برم جبهه... به اجبار تكليفي كه بر من بود،راهي شدم. هرگز،مثل سری‌های قبل ذوق و شوق نداشتم...

...قطار ،از ایستگاه راه‌آهن راه افتاد، دلم خیلی گرفته بود. روی پل طلاب، نگاهی به سوي حرم کردم،گنبد طلاي مولا كه به چشمم خورد،دلم شکست.انگار به آقا مي گفتم، مادر و برادر خردسالم رابه تو سپردم.

قطار سواری دوروزه و رسيدن به اهواز،پايان دلشوره هاي من بود.با عجله به موقعیت لشكر(پنج طبقه ها)رفتم. گفتند:همین الان برويد،ایلام...



بقيه را در ادامه ي مطلب بخوانيد


موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، عملیات ها
ادامه مطلب
[ سه شنبه هفتم شهریور 1391 ] [ 9:40 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

داخل تبليغات گردان، نشسته ودر حال نوشتن بودم. اجازه گرفت و وارد شد. با هم صميمي شده بودیم؛ آنقدرکه كاملاً به من اعتماد داشت و حرفاي دلش را می‌گفت. چشمان درشتي داشت و بر صورتش به تازگي محاسني بصورت نامنظم روئيده بود، هميشه موهاشو به يك طرف خيلي مرتب شونه مي كرد،با اینکه صمیمی بود اما خیلی احترام می‌گذاشت. شوخی های قشنگ و جالبی هم می کرد. ازش خوشم می‌آمد.

وارد شد و به دیوار تکیه داد. ساکت، نگاهم می‌کرد.بعد از چند دقيقه، نفس عمیقی کشید و گفت: مي‌دوني من كي هستم؟

خنديدم و گفتم: خب معلومه! صدام يزيد كافر ...

بهم نگاه کرد و جدی گفت: منظورم اينه كه از گذشته‌ي من خبرداري؟

گفتم: نه بابا، من همين جا،توي گردان،باهات رفيق فابريك شدم. همينم برام كافيه. دوستي‌هاي جبهه مثل دوستي هاي پشت جبهه كه نيست... تعهد میاره براي آدم...!

نشست کنارم و گفت: مي خوام برات درد و دل كنم.

 تازه احساس کردم خیلی سرحال نیست.

ادامه ي مطلب را بخوانيد


موضوعات مرتبط: خاطرات، همرزمان در گردان نوح
ادامه مطلب
[ پنجشنبه دوم شهریور 1391 ] [ 4:10 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

آموزش هاي غواصي در حال انجام بود.ما،در حاشيه ي خرمشهرودرموقعيت شهيد شاكري بوديم و در اوج تمرينات...

عمليات كربلاي دو،درشرف وقوع بودوماكه هنوزدركوران فراگيري  فنون مربوط به غواصي بوديم؛ مي بايست به عنوان نيروي پشتيبان،به عمليات كه در غرب كشور به وقوع مي پيوست ،كمك مي كرديم.

جرياناتي داشت،رفتن ماو اينكه چگونه شديم گروهان چهارم يك گردان و چه اتفاقاتي افتاد،خودش داستان مفصلي داره كه در آينده به اون خواهم پرداخت.

القصه، در پادگاني كه عقبه ي كوه هاي حاج عمران و منطقه ي عملياتي بود،مستقر شديم.گروهان ما كه همگي بچه هاي غواص گردان نوح آينده بودند،كنار هم ماندندو بعدازچندروز،براي عمليات،تجهيز شده،تابه محض نياز،به عنوان نيروي كمكي، وارد عمل شوند.

      روزي،براي ناهار،حليم نيشابوري آوردند.در آن شرايط منطقه،اين حليم، غذايي متفاوت بود و بسيار به همه چسبيد.اما، بعداز ظهر كه شد،از بركت اتفاقي كه در حليم افتاده بود،همه ي گردان،دچار دگرگوني داخلي شدند...

حليم نيشابوري

                                                                 بقيه را در ادامه ي مطلب بخوانيد




موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، عملیات ها
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 10:12 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

یک سئوال همیشگی كه دوستان،مي پرسند،اینه که بچه‌ها، توي جبهه،روزه‌هاي ماه رمضان را چه می‌کردند؟

- بايد گفت، با توجه به اينكه رزمندگان درجبهه، مسافر محسوب مي شدند و امكان پيش بيني براي اقامت و قصد ده روزه هم نبود، عموما روزه نمي گرفتند.

رمضان درجبهه

اما،تعدادي از بچه ها هم بودند که در هوای گرم،وقتي مشخص مي شد،مي تونند اقامت داشته باشند، روزه می‌گرفتند؛ که انصافاً بايدبه صبر و طاقتشون احسنت ‌گفت.به اين خاطركه غذای افطار و سحر خیلی درست و حسابی وجود نداشت؛ گرمای وسط روز هم کشنده بود.

    با توجه به اينكه امكان روزه گرفتن نبود،بچه‌ها سعی می‌کردندازبقیه‌ی ابعاداین ماه استفاده  کنند. بعضی،باقرآن مانوس می‌شدند. (به عنوان مثال،یکی ازبچه‌ها روزی 17 جزء قرآن می‌خواند). برخی،کتاب‌های شهید مطهری و سایر کتب‌ را مطالعه می‌کردند. عده‌ای فقط به اندازه نیاز بدن،آب و غذا مصرف می‌کردندومصرفشون حداقلی بود.عده‌ای هم شبهاي رمضان خوبي داشتند. تا سحر دستی به سوی آسمون داشتندودل‌هاشونو بایداز لابلاي ستاره‌ها جمع می‌کردی. ادعیه بعد از نماز‌ها خیلی مفصل می‌شد. جلسات وعظ و اخلاق،گسترده‌تر بود و شب‌های قدر،مراسم خیلی خاص می‌شد. بعضی‌هااونقدر،دلشون می‌شکست که خدا،پیمانه‌شون رو پر،وسندشهادت‌شون رو امضاء می‌کرد. بعضی‌ها خیلی آسمانی بودند؛شب‌های قدر،پرمی‌کشیدندو ملائکه‌ی درحال نزول ازاوج گرفتن شون،متحیر ...!

عروج در شب قدر

...هرازچندگاهی،این 1200 تومان هدیه‌ي رزمند‌ه،توی جیب بچه‌ها،سنگینی می‌کردومی‌رفتندو در مغازه‌های شهر،جيب ها رو سبك مي كردند. درحالي كه این ایام،توی شهر،هم نمی‌شد،به راحتي چیزي بخوری. مثل الان نبود که روزه‌خوری قبح نداشته باشه... اون موقع،خوردن روزه عملي قبیح بود.

...یک پیرمردباحال ایلامی،بخشی ازمغازه‌اش رو مخصوص بچه رزمنده‌ها،پرده کشیده بود و بچه‌ها می‌رفتند پشت پرده چیزی می‌خوردند. چيزي خوردن‌ها چی بود... مثل الان كه معجونِ فلان و شیر انبه موز و...كه نبود. حداکثرش یک نوشابه کانادادرای بود و خیلی لارج که بودی یک کیک یا کلوچه‌ای هم کنارش. اگر هم اهواز یا جنوب بودی که حاجی‌قاطی (هویچ بستنی) می‌خوردی.

كاسه هاي اشتراكي

...شب قدری در ارتفاعات کردستان عراق بودیم .اون شب، قرآن به سری برگزاركرديم که هرگزیادم نمی‌ره. درسنگرمون نور كمي بود و سنگر هم آنقدر كوچك بود كه بامشکلات وفشار، سه چهار نفری داخلش جا بگیریم. من شدم مسئول قرآن به سر گرفتن... تا حالا تو عمرم از این کارا نکرده بودم. یکی از این مفاتیح‌های کوچو‌لوی جامع جیبی، داشتم.با خط ریز.صفحه‌ی اعمال شب قدر رو آوردم و خلاصه به هر بدبختی که بود،بانورکم فانوس،قرآن به سر برگزار شد. همه ي مراسم، چند دقیقه بیشتر طول نکشید. نه روضه‌ای،توسلي نه مناجاتی...! عین متن شیخ‌عباس قمی رو از روی مفاتیح می‌خوندم و می‌گفتم: بچه‌ها،حالا بگین بکَ یا الله و ...

 

 

پي نوشت:

- الان در حسرت يك همچين قرآن به سري هستم...

- از شاهد عزيز ممنونم به خاطر اين خاطره ي قشنگش


موضوعات مرتبط: خاطرات، مناسبت ها، تصاویر
[ جمعه بیستم مرداد 1391 ] [ 2:39 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

شايدفكر كنيد،همنشینی با صدام،خیلی هم سخت نبوده و همیشه جناب صدام، مغلوب بوده‌اند. در حالیکه به این راحتی‌ها هم که فکر می‌کنيد نبوده...

حسينيه شهيد شاكري سال 65

حسينيه گردان درموقعيت شهيد شاكري1365

...از اهواز که راه افتادیم،نيازشديدي به يك جلسه با صدام را داشتم اما عجله باعث شدكه منصرف بشم. بالاخره دم دمای غروب،به موقعیت شهید شاکری درخرمشهر رسیدیم.ازاهوازتاخرمشهر 2 ساعت تو راه بودیم.  تا ماشین وارد موقعیت شد،اذان مغرب راگفته بودندوبچه‌هابراي نماز جماعت به صف شده بودند. با عجله به سمت اتاقك صدام،دویدم تا هم راحت شده و هم به وضوونمازبرسم. از خصوصیات منطقه جنوب این بود که آب در زمین نفوذنمی‌کرد وتقریباً زمین اشباع بود و هر آبی که روی زمین ریخته می‌شد، یاتبخيرشده و یا در یک جا جمع می‌شدو اغلب، فساد ایجاد می‌کرد. چند اتاقك نسبتاً خوب فلزی برای جلسه باجناب صدام،درموقعیت شهید شاکری،پشت دیوار محوطه و دور از ساختمان‌های محل سکونت و حسینیه ساخته بودند؛ ولی باز هم اندک آبی که جمع شده بود،فضا را برای فساد و آلودگی آماده می‌کرد.سراسیمه و دوان دوان از دوستان جدا شده وبه اتاقك رسيدم. هیچکس نبود.همه براي نماز،رفته بودند؛خوشحال شدم که درخلوتي مي تونم راحت و سریع دينمو به صدام ادا كنم.

لحظه اي از این موضوع غافل شدم که در فضای فساد انگیز ایجاد شده،خداوند متعال، وسایل عیش ونوش رادر حداعلی برای برخی خلایق خود فراهم کرده است. بااحساسي از آرامش،واردشده و در حال نشستن بودم که ناگاه، چندین سوزش عجیب درجاهای حساس بدنم،نه تنها همه‌ی اون احساس رو از بین برد،بلکه،سوزش و خارش اینقدر شدید بود که همه چی یادم رفت و شماره‌ی یک تموم نشده، بلند شده وبا ناكامي تمام، شلوارم رابالاكشيده زدم بیرون... در حالی که همه‌ي بدنم یکپارچه آتش شده بود.

نيش آلوده ي پشه هاباعث شده بود كه یکسره درحال خارش بدنم باشم . چند لحظه‌،کنار تانکر آب این پا و اون پا کردم و خودم را خاراندم ولی فایده‌ای نداشت.

با همون وضعيت ،واردحسینیه‌ي شهید شاکری شدم. حالا خارش،سوزش و درد یک طرف، اینکه نمی‌تونسني توي جمع خودت رو بخارونی از اون بدتر،گاهي روي زمين بصورتي جابجا مي شدم كه بيشترين تماس و اصطكاك رو داشته باشم.خلاصه... راه رفتنم عوض شده بود. بعضی ازدوستان ، موضوع رو فهمیدند...

حسينيه شهيد شاكري سال88

حسينيه گردان در موقعيت شهيد شاكري1388

مثل اینکه من نفر اول، نبودم و تجربیات فراوانی وجود داشت. بالاخره این همنشینی هم گذشت و فقط خاطراتش باقی موند...اينجا بود كه فهميدم، از عاشقی هم درد بدتری هست .

اینطور بود که فکر عاشقی از سرمان بیرون زد....

.

.

پي نوشت:

 وقتي از مكاني يادم ميادو دارم موضوع خاصي از خاطرات رو مي نويسم ،هزارتا خاطره ي رنگ و وارنگ توي ذهنم رژه مي رن....

شهيد شاكري دنياي پرخاطره ي منه ...همون شهرهزارخاطره براي من و رفقاي شهيدم


موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، پایگاه شهیدشاکری
[ یکشنبه هشتم مرداد 1391 ] [ 7:14 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

ماجرای هم‌نشینی با صدام را که برای حمید عزیزم تعریف کردم بلافاصله این خاطره را از بهروزخان گفت و من اونو براي شمادوستانم مي نويسم.

     وقتی تلاش آدم بیشتره فشار و استرس زیاده ، طبیعتاً نیاز به هم‌نشینی با صدام بیشتر احساس مي شه. اما تو جبهه کمتر اینطوری بود، بعضی وقت‌ها اینقدر سربندِ کارها می شدی که یادت می‌رفت جناب مستطابشان هم هستند. ولی بالاخره خواسته یاناخواسته باید درخواست‌های مکررآن جناب، را اجابت می‌کردی. بی‌انصاف وقت‌شناسی هم بلد نبود.           

     می‌گفت توي اوج عملیات بدر بودیم ؛ کسی جرات تكان خوردن نداشت چون از هر طرف آتش تهیه دشمن بر سر ما می‌ریخت. یک سنگر بسیار صحرایی بود كه با چند کیسه‌گونی پر از شن مختصر، ايجاد شده بود. ديواره ي سنگر اينقدر كوتاه بود که وقتی داخلش می‌شدی از همه طرف ترکش‌پذیر بود،اين سنگر، شده بود اتاق جناب صدام...

گرمی هوا، باران تیر و ترکش، جرات فکر کردن به چنين مسئله اي را به آدم نمی‌داد.

توي اين گير و دار، بهروز خان گفت: من ديگه طاقت ندارم هر جور شده مي رم. يه نگاهي به بچه ها كرد و بلافاصله به سمت اون ترکش‌خونه رفت. معلوم نبود سالم بر می‌گرده یا نه!

منتظرش بوديم، نكنه توي وضعيت همنشيني با صدام .... نه ! اصلا بهش فكر نكن.

بعد از چند دقيقه ديديم كه بهروز خان،به سلامت برگشت. وقتی اومد،در حالی که چشمان مبارکش درخشش جديدي را به نمايش گذاشته بود،بادي به غبغب انداخت و گفت: دیدی با چه شجاعت و مردانگی! خدمت جناب مستطاب رسیدم و از شجاعت خودش تعریف می‌کرد!!

ما همه بهت زده توي اون شرايط....


موضوعات مرتبط: خاطرات
[ شنبه سی و یکم تیر 1391 ] [ 10:21 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

تازه وارد خط مقدم شده بودم. تا اون موقع همه‌ي برنامه ها آموزشی بود،اما آمده بوديم تا وارد یک جنگ واقعی بشیم. هوا تاریک و نسبتاً ابری بود وطبق روال مناطق هور، شرجی...

در عقبه‌‌ي جاده‌ي خندق، واقع در هورالعظیم، سازماندهی شدیم. برخی بچه‌ها به پاسگاه‌های آبی و یک گروه هم به کاسه اعزام می‌شدند. ما هم بايد جايي مي رفتيم.

هورالهويزه

جاده‌ي خندق، جاده‌ای بود که رژیم بعثي، در هورالعظیم ايجاد كرده بود و رزمندگان تخریب، در عملیات بدر،اين جاده رو قطع کرده و بعدتوسط نيروهاي خودي، دو طرفش بریدگی هايي، تحت عنوان دو دژ تشکیل شده بودکه یک طرف،عراقی‌ها با امکانات کامل مهندسی و یک طرف ما با حداقل امکانات، مستقر بودیم. دو طرف این جاده یکسری پاسگاه‌های متحرک که از اتصال پل‌های شناور به هم تشکیل شده بود قرار داشت. جاده خندقی من می‌گم و جاده خندقی شما می‌شنوید. انشاالله اگه عمري بود،خاطره‌ی یک روز زندگی در اون آب و هوا را براتون بنویسم.البته در پست هاي قبل تر اشاره هايي داشتم.

هورالهويزه

قسمت جلویی این جاده، که به بریدگی نزدیک بود و تقریبا‍ کاسه شکل بودو به همين دليل به [کاسه] معروف بود و خط مقدم ما با عراقی‌ها بود. اون موقع من دوشکاچی بودم. بالاخره تقسیم‌بندی انجام شد و قرعه ما را به قبضه دوشکای پشت کاسه زدند. یعنی جایی که هر چی گلوله به دژ اصابت نمی‌کرد رو سر این سنگر پایین می‌اومد.

سنگرما طوري بود که فقط می‌شد توی اون بشینی یا دراز بکشی و امکان ایستادن، نبود. از تسلط عراق بر منطقه هم همین بس که کف کانال نفر روی ما را با تیر می‌زدند چه برسد به بالای جاده.

القصه، شبانه وارد سنگر شدیم. طبق معمول، بچه‌های قبلی ما رو توجیه کردند و ما رفتیم برای نگهبانی، جاتون خالی،شب اولی یک شکم سیر نگهبانی دادیم. نزدیک به سه ساعت و جالب اين بود که درتمام این مدت منتظر بودم تا پاسم تموم شه و خدمت جناب صدام برسم.

بالاخره،لحظه‌ي موعود،فرا رسیدوبه سنگر استراحت برگشتم.از يكي از رفقاآدرس برادر صدام را پرسیدم يكي بابي تفاوتي و خیلی راحت، گفت: اونطرف جاده...آفتابه هم،اونجاهست وبا دست به آفتابه اي كه بيرون سنگر بود اشاره كرد. آفتابه را برداشته و راه افتادم. علی رغم گرمای کشنده، دم دماي صبح،نسیم خنکی می‌وزید. بالاخره وارد سنگر برادر صدام شدم. با آسودگي وآرامش تمام، شروع کردم به آماده شدن براي جلسه، که يهو زمين و. زمان به هم دوخته شد.

فکركن، همه چیز آرام و دلنشین، وزش نسيم در هواي شرجي و آرامش زايد الوصفي كه یکباره  هجمه آتش شروع بشه. توي همون دنيايبچگی خودم ،گفتم: خدایا اینهمه راه اومدم اینجا،اونوقت اگه کنار این برادر صدام، مجروح یا شهید بشم که شهید یا مجروح محسوب نمي شم، تازه، به بقیه چی بگم، بگم رفتم خدمت صدام و ....

از کار اصلی یادم رفته بود،بارون خمپاره امان نمي داد ، به حداقلی راضی شدم، یعنی در واقع بند آمد. تمام گلوله‌هایی که به جاده اصابت می‌کرد یا توي هور می‌خورد، آب و سایر ملحقات موجودو مي پاشيد روي هيكل من...

همنشيني با صدام

برای رهایی از این همنشینی با صدام، بهتربود هر چه سریعتر خودموبه سنگر استراحت برسونم. همينكه از خدمت صدام مرخص شدم و پام رو روی جاده گذاشتم، آتش رگباری دشمن بیشتر شد. گلوله‌ی خمپاره و آرپی‌جی و رسامي بود که به سمتم می‌اومد. به هر ترتیبی بود خودمو به سنگر رسوندم،بچه‌ها خیلی راحت، انگار نه انگار خبری شده،طبيعي بودند. گفتم: چی شده؟ دشمن پاتک زده یا حمله کرده؟ گفتن: نه... هر روز صبح این موقع برنامه‌شون همینه، گفتم:آخه... چرا نگفتین؟ گفتن: عه یادمون نبود. چیزی نیست...برات، عادی می‌شه. راست می‌گفتن، آتش عادی شد ولی خاطره‌ی همنشینی همچنان باقی موند.


دل نوشت:

شاهد عزيز،هميشه نجواهايت دل خسته ي مرا به ياد شهدا مي انداخت.هميشه لحن دعاهايي كه تو مي خواندي مرا به ياد روزهاي شهادت مي انداخت...

اما... دعا كن شهيد بميريم.

پي نوشت:

اين تصوير آخري تزئيني است و با چيزي كه به عنوان سنگر استراحت و حتي سنگر نگهباني ما بود فرق داره.....


موضوعات مرتبط: خاطرات
[ دوشنبه بیست و ششم تیر 1391 ] [ 7:26 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]

سال هاست از پشت اين پنجره

تا دور دست ها را مي نگرم

و در خاطرم

خاطره هاي زيباي تو را 

مي آورم...

وقتي رفتنت،

دررگ هاي خسته ي زندگاني ام،

جريان دارد...

....

...

..

.

هميشه،يادروزهاي جنگ،مرامي بردتاعمق روزهايي كه پر بود از خاطرات تلخ و شيرين،خاطراتي كه شايد شنيدنش براي نسل هاي بعد از جنگ باور پذير نباشد.

شايد بچه هاي عزيزما،با خود فكر كنند كه شهدا از جنس ديگري بوده اند.كساني بوده اند كه منتخب شده و رفته اند.افرادي مقدس بوده اند كه براي خلق اين زيبايي ها آمده و با مرگي زيبا رفته اند...

شايد بگويند مارا چه به شهدا ؟ما كجا و آنها كجا؟

اين دغدغه ي هميشگي من و دوستان عزيزم بوده كه بگوييم، شهدا هم نفس ماها بوده اند و ازهمين كوچه و خيابان و از درون همان خانه هايي كه شماها هستيد، رشد كرده اند.

آنها هم شوخي مي كردند.آنها هم بازي مي كردند،طرفدار تيم هاي فوتبال هم بودند،خيلي از كارهايي كه ماها مي كنيم را هم مي كردند...شهداهم مثل ماها بودند و از همين كوچه پس كوچه هاي شهر ما بيرون آمده بودند.

به دنبال نوشتن چندخاطره از همنشيني هاي رزمنده ها باصدام و دريافت نقطه نظرات دوستان عزيز ، برآن شديم تا چند خاطره ي ديگر از همين همنشيني هاي جالب را برايتان بنويسيم.

پس به همين زودي با ما باشيد تا خاطره هاي دست اول...

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/1/13/150378_942.jpg

با تشكر از مشرق نيوزبه خاطر عكس زيبايي كه از شوخي هاي همرزمان شهيدصنعتگران كار كرده بود.


موضوعات مرتبط: خاطرات
[ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ] [ 8:46 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

آب دريا را اگر نتوان كشيد ...هم بقدر تشنگي بايد چشيد

..........................................

وواژه ها چه حقيرند

به گاه گفتن از تو

ومن كه چوگنگي ، خواب ديده ،پريشان

به عجز از سرودن 

و الكن ازتو گفتن

به گاه نوشتن از تو 

به ارتفاع همه ي فهم خويش

از كلمات بالا مي روم تا اوج

بالا مي روم تا خودِ خود واژه هاي مقدس

و 

عين

شين

قاف

سه حرف زميني است، كه ريشه اش آسمان است.

كه گفته واژه حقير است؟

قربان دهانت...

نه ... همان كه تو گفتي ...

واژه حقير است دربيان شهيدان

شهيد معني عشق است

مرا چه به عشق 

هنوز مانده ام و اينجا

و درهجاي كلامي به گل فرو شده پايم

شهيد ...

معني عشق است 

عشق پاك خدايي

و عشق شهيد است 

شهيد هم عشق

 ............

بعدنوشت:

عكس شهيد عزيزمهدي انتخابي را ديدم، و يادم آمد به گاه رفتن ،چه تغييراتي در روحيه شوخ طبعش ايجاد شده بود ،انگار حنجره اش پيشاپيش به بهشت پيوند خورده بود ، بوي بهار مي داد و هر كلمه، شكفته مي شد غنچه هاي  مسحور كننده ي سودايي اش

....

...لحظه اي ياد مهدي مرا چنان در خود فرو برد كه هر آن از اين كه هستم بيزارترشدم...
واشك... واژه ي آشناي من است به گاه سرودن...


موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح
[ دوشنبه دوازدهم تیر 1391 ] [ 1:4 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

 اين عكس براي من دنيايي از خاطره  بود ...

براي تعداد زيادي از دوستان كه در اين جمع هستند، هم به يقين ، دوست داشتني و خاطره انگيز خواهد بود.چرا كه براي خيلي از ما روزهاي اول آشنايي مان بود با گردان اخلاص و بعد از آن گردان غواصي نوح...

هنوز موعد پست جديدم نرسيده بود . امشب با دوستي از همين جمع، گپي داشتم.

از اين عكس هم گفتم و احساسم نسبت به اين لحظه ي خاص و افرادي كه در اين عكس هستند، چه شهدايي كه دراين جمع هستندو چه بازمانده ها...

سيد، خواست بزارمش روي وبلاگ، تا ببينه...مشتاق مشتاق بود...

به افتخار سيد، كه برام خيلي عزيزه... اين پست رو تقديم مي كنم به سيدمحمد جواد عزيز و ساير دوستاني كه اين تصوير يادي رو توي دلشون تازه مي كنه...


موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، همرزمان در گردان نوح
[ سه شنبه ششم تیر 1391 ] [ 10:1 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

اين بار با خاطرات ناب دوست عزيزم (شاهد) كه مايل به ذكرنامش در اين محيط نبوده اند، از شهيد عزيز سيد رضا حسيني مقدم همراه شما عزيزان هستم...

نوروز 1366 بود و ما مشهد،دركنار خانواده بودیم که اعلام کردند، سریع خودتان را به منطقه برسانيد. مدت زيادي از عملیات کربلای پنج با آن همه اتفاقات وشهادت بهترين دوستانم،نگذشته بود و تعدادكمي از بچه‌ها،در خط مقدم مانده بودند و بقیه برای استراحت ، برگشته بودندتا هم دیداری تازه کنند و هم برای عملیات بعدی بازسازی شوند. تحرکات دشمن،وسیع و سریع بود، به همين دليل، فرصت بازسازی کوتاه بود و بچه‌ها،بدون معطلي با خانواده‌ها خداحافظی کردند...

                                                                             لطفاادامه‌ي مطلب را ببينيد


موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح
ادامه مطلب
[ پنجشنبه یکم تیر 1391 ] [ 9:26 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]

        روزي در حسينيه‌ي گردان، نشسته بوديم. از معدود دفعاتي بود كه من با توجه به  روحيه ي ناآرام وشرارت  ذاتي ، تحت تاثير معنويت وآرامش شخصيت آقا جلال، در كنارش به نجوا نشسته بودم. و او به آرامي با من سخن مي گفت.

سخنان او، براي من تازگي داشت وحاوي حلاوت خاصي بود. ازجهاد، شهادت وازاينكه براي پذيرفته شدن توسط خداي مهربان بايستي توبه كردوحتي كمترين گناهان را دست كم نگرفت. آقا جلال مي گفت و من برحسب خصوصيتم ، همزمان با شنيدن سخنانش، مجله اي كه كنار حسينيه افتاده بودرا برداشته و تورق مي كردم، مجله ي پاسدار اسلام بود. جلدي رنگي و صفحات نيمه رنگي داشت. به ناگاه، عكس روي جلد مجله، نظرمرابه خود جلب كرد. خودش بود. آقاي موفق، ايستاده برقايقي تند رو، به همراه رزمنده اي ديگر، در نمايي درشت و زيبا... با صداي بلند، رشته ي كلامش را بريده، گفتم: عه... آقا عكس شماست. دستشو روي دهنم گذاشت و انگشت دست ديگرش را به نشان هيس روي بيني قرار داد. بعد به همان آرامي و با لحني ملتمسانه از من خواست تا از موضوع عكس روي جلدمجله، به كسي چيزي نگم.

واقعا براي من قابل درك نبود. به خودم گفتم: خدايي اگه عكس من روي جلد كيهان بچه ها، بود به همه، حتي همسايمون كه جفت چشمش كور بود هم، نشون مي دادم.اما...

اينجاست كه جلال الدين موفق در آينده اي نزديك به شهادت مي رسد و كسي چون من بايد بماندودرحسرت آنها بسوزد.

روحش شاد



موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح
[ سه شنبه شانزدهم خرداد 1391 ] [ 11:53 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

جواني خوش سيما ، خيلي صبور ،آرام و با لبخندي هميشگي بر لبان وطمأنينه اي ذاتي دروجودش، همرزم ما بود. شرارت اختصاصي و كودك بيدار درونم، هميشه وادارم مي كرد، در هيجان وگفت و گو وشوخي با ديگران باشم.

     اما مجتبي ، ضمن اينكه با همه رفاقتي داشت،با يكي دوتا  از بچه هاصميمي تر بود و ساعت ها باهم به آرامي حرف مي زدند و من هميشه به اين آرامش مجتبي، غبطه مي خوردم. تقريبا براي كساني كه همرده‌ي خودم بودندو ترسي از برخورد احتمالي شون نداشتم، اسمي گذاشته بودم.به يكي مي گفتم گل آقا ، يكي حاج اصغر،كله فري،چيفتن، يكي از بچه هاكه قدي دومتري داشت ومن اون موقع ها به زور صد شصت سانت مي شدم ، كوچولوصدا مي كردم و... به مجتبي هم مي گفتم: موش دوپا...مجتبي هميشه با لبخند به شرارت هاو برخي حال گيري هاي من برخورد مي كرد،وقتي عامدانه درب نمكدان پلاستيكي جلوي دستشو شل مي كردم و طفلكي همه محتوي نمكدان رابر روي سهميه ي آش شبش تخليه مي كردو يا وقتي اتفاقي ؟! گوشه ي لباسشو به پتويي كه روش خوابيده بود،سنجاق مي كردم،هميشه با من مهربان بود.

بقيه را در ادامه ي مطلب بخوانيد



موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح
ادامه مطلب
[ شنبه ششم خرداد 1391 ] [ 11:4 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

سرداررشيد اسلام شهيد سيد عليرضا قوام

فرمانده گروهان از گردان غواصي نوح

شهادت : عمليات كربلاي پنج

رفقاي نزديك سيد ، هنوز مهربوني ها ، توكل و توجه خاص سيد را از ياد نبرده اند.

اخلاص،اطاعت پذيري از مافوق،توكل به استعانت الهي وباورهاي مثبت ومعنويت و تعبد از ديگر سجاياي سيد عليرضا قوام است.

امشب، باز ،در درياي دوستي ها،غرق شده بودم ....

تابلوي قره ني 2 كه به چشمانم خورد و از خيابان شلوغ منتهي به ميدان توحيد كه به داخل،پيجيدم،رنگ ها وتلالوي چراغ هاي ملون دكان ها و تبليغات دنيايي،همه رنگ باختنددرجلوه‌ي زيباي رخسارشهدا كه بر تابلوهايي درامتدادكوچه، آذين بسته بودند.رفتم ومحذوذازاين افتراق تلون و تقدس ،درپيچ كوچه گم شدم و خويش را مقابل منزلي قديمي يافتم.همه بودندازقديمي ها ،همان‌هايي كه بيت‌المقدس وخيبروطريق القدس رادرك كرده بودند ،تاجديدترهاكه كربلاهاوفجر هاراديده بودند.

شهيدسيدعليرضاقوام ازدوراني بودكه من نيزآن رادرك كرده بودم.فرزندشهيد،جواني رشيد با همان چشمان و همان سيما آنجا، نشسته بود و مرا مسحور خويش كرده بود...گويا سالياني است او را مي شناسم.

هركس از سيد،چيزي گفت.هركس از جلوه اي ازخلقياتش سخني راندومن ريزريز مي شنيدم، حديث مردي را كه در همين حوالي با او زيسته بودم و همنفسش،لحظه هايي را رزمندگي كرده بودم،اما نشناخته بودمش...

او اسوه‌ي توكل بود... وقتي همه‌‌ي نيروها،در ابهام تشكيك فردي مانده بودند ،بالهجه‌ي صميمي ومحلي اش كه حاكي از روح ايلياتي اش بود،گفته بود:گفتند برويم.پس بايست برويم.

و اين يعني شور اميددرتشكيك بي فرجام فردي كم اعتقاد...كه،درجنگيدن ما،تئوريسين هاي بزرگ نظامي دنيا انگشت به دهان مانده بودند.پس اطاعت و ولايت و توكل... وروح مطيع و مخلص سيد،جرياني ايجاد كرد تا بروند و شب را در عمليات باشند.

تا سيد،در آخرين نگاه،حديث رفتني جاودانه را بسرايدونظري به عرش انداخته ودرتونلي كه منتهي به خين است تا در نهايت منجر به رسيدن به بوارين و ... شود، مي خزد.

سيدبه خروجي تونل كه مي رسد،در هياهوي نبرد،در گيرو دار تير و تركش و خمپاره، هدايت مي كند نيروهايش راو اولين نفري است كه از تونل،سر بر مي آورد و راه را باز مي كند تا ديگر نيروها ادامه دهند. و سيد مورد اصابت قرار مي گيرد وروحش تا خدا اوج مي گيرد.

اينك،سيد،عاشقانه ترين شعراين شبم شده...معلمي راستين كه ازمسئوليت‌هاي متعددي كه درشهرش كاشمر،به وي پيشنهادشده دل مي كندواز عناويني كه درجهادسازندگي به اوعطا كرده اندنيز،ردمي شود و به عنوان يك بسيجي ساده،مي آيد و به عنوان فرمانده‌ي گروهان يكم گردان نوح به همراه شصت نفر بسيجي دلباخته، هواي يار را در شعري ماندگار، مي سرايد.

باشد كه ياد سيدجاودانه بماند.




موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 2:32 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]


زمستان سرد و برفي كوهستان هاي ايلام و آموزش هاي مختلف و رزم شب هاي گاه و بيگاه ، امان از ما بريده بود.

گفتم : اگه بشه وقتي رزم شب مي شه، يه جوري از گير مربي ها در برم ، و تا زماني كه نيروها به صف شده و راه بيفتن جايي دور از انظار پناه بگيرم، مي تونم بعد از رفتن بچه ها، برگردم داحل چادر وزير پتو هاي گرم ، خوابمو ادامه بدم.

موقعت پايگاه ، طوري بود كه در كمركش يك شيب تند، زمين نسبتا همواري بود كه از يك طرف مشرف به دره ي وسيعي بود كه در عمق دره ، بچه هاي تخريب لشكر ، پايگاه زده بودند و مانند ما براي عمليات آماده مي شدند.

اون شب ، رزم شبانه اجرا شد و نارنجك هاي صوتي، تير اندازي ها و فريادهاي مربيان ، فضا را مملو از هيجان مي كرد و بچه ها پوتين پوشان ، به سمت ميدان  تقريبا مسطحي كه با پوكه هاي توپ محصور شده بود وبه عنوان ميدان صبحگاه مورد استفاده قرار مي گرفت ، مي دويدند.

چشمم به توالت ها افتاد كه بر انتهايي ترين نقطه ي پايگاه ، درست جايي مشرف به دره ، به صف ، ايستاده بودند . مثل برق طرح از ذهنم گذشت، محل امن خوبي بود.

توالت هاي پايگاه از تركيب سه ورق كركره اي‌ گالوانيزه كه به اندازه ي يك متر در يك متر به صورت ايستاده به هم متصل شده بودند و يك ورق هم كه نقش درب را ايفا مي كرد ، تشكيل شده بود.

وارد اولين اتاقك شده درب را محكم از داخل بستم و نشستم به انتظار اتمام برنامه و رفتن بچه ها به پياده روي در برف هاي كوهستان...

سر وصدا همچنان در اوج بود و ناپالم ها در اطراف پايگاه ، به نوبت منفجر مي شدوشور نسبي يك عمليات را ايجاد مي كرد.

يكي از ناپالم ها خيلي نزديك منفجر شد، صداي مهيبش انگار بغل گوشم بود.براي يه لحظه احساس كردم  بچه هايي كه در پايگاه به سمت ميدان مي دوند را مي بينم، شك كردم،برگشتم پشت سر، ته دره ، فانوس هاي تخريب سوسو مي كرد.تازه متوجه اتفاقي كه پيش اومده بود شدم.  انفجار ناپالم، باعث شده بود ديواره هاي دستشويي مثل موز از چهار طرف باز بشه وديواره بي ديواره، با سرعت خودمو جمع وجور كردم و به ميان بچه ها دويدم.

اينم از شانس ما براي فرار از يك پياده روي شبانه توي كوه هاي برفي بود.

عكس همين جوريه


موضوعات مرتبط: خاطرات
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 1:29 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]

همنشيني با صدام...


توي جبهه، اگه با کسی کار داشتی و رفته بود دستشویی... سراغشو كه مي گرفتي، می‌گفتند:رفته خدمت صدام...

پايگاهي داشتيم درمنطقه‌ي پل نو،اونجا سه تا دستشویی بود که دم هر کدوم یک پتو زده بودن و دیگه نمی‌شد در بزنی... باید حتماً می‌گفتی ا‌هن(به كسر الف وكسرها وسكون نون و گاه نون به جهت تاكيد مشددگفته مي شد) تا اگه كسي داخل بود،جواب بده اهن...

اتاق هاي همنشيني با صدام،گاهي مراجعه كننده هاي زيادي داشت و گاهي هم كم...

در هر صورت، وقتي مي خواستي از دستشويي استفاده كني بايد قبل از ورود، از خالي بودن اون اطلاع كسب مي كردي وبه خاطر اينكه فردي كه در جلسه ي مهم با صدام مشغوله متوجه بشه منظور گوينده‌ي اهن... کدوم دستشوییه...!؟ بچه ها به جمع بندي اي رسيده بودند و اينگونه منظورشونو روشن مي كردند: اولی اهن؟ جواب می‌داد: اهن... بعد: دومی اهن... و الی آخر...

 خلاصه،این اهن، براي بچه ها داستان طنزي شده بود که هر کس می‌آمد،مدتي سرگرمش می‌شد. مخصوصاً تازه وارد‌ها...

اين اواخر، بچه‌ها با سرعت می‌آمدند و می‌گفتند: اولی اهن؟ دومی اهن؟ سومی اهن؟ و بعد،اگر همه اشغال بود، می‌گفت: حالا هر سه تا با هم، اهن؟ اونایی هم که تو دستشویی بودند، نامردی نكرده و همراهی می‌کردند و پشت سر هم می‌گفتند: اهن، اهن، اهن

عكس ربطي به خاطره نداره و براي همينجوري گذاشتم...




موضوعات مرتبط: خاطرات
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 5:15 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

     جبهه هاي جنگ حق بر عليه باطل، پر از خاطرات ريز و درشتي است كه هر كدام به نوعي، جذاب و جالب توجه مي باشد. از درگيري با دشمن ،گشت هاي شناسايي،اسارت ها ،خوابيدن ها،نگهباني ها، خوردن غذا ،شوخي ها و... همه و همه يادآور لحظاتي است از حضور درجبهه كه جذاب و دوست داشتني است.

خاطراتي هم هستند كه شايدتا كنون،هيچ يك از دوستان رزمنده،نسبت به بازگويي آن اقدامي نكرده و از گفتن آن، به دليل معذوريت هاي اخلاقي،طفره رفته اند؛ اين خاطرات مربوط به رزمنده ها و توالت رفتن ايشان هست كه اتفاقا لحظات شاد و خنده داري را درخود جاي داده است.

من از اين خاطرات به جلسات ديدار با صدام ياد مي كنم.

درپست هاي بعدي تا جايي كه ذهنم ياري كند،به بازگويي اين وجه ازخاطرات ،اقدام خواهم كرد.نكته اي كه اين خاطرات دارد اين است كه هرگز عكسي از اين مكان در آلبوم ها موجود نمي باشد ،حتي از نماي بيروني ساختمان جلسات با صدام هم تصويري در دسترس نيست،لذا ممكن است اين خاطرات بدون تصوير يا با تصاويري نامرتبط اذين داده شود كه از اين بابت قبلاپوزش مي طلبم.


موضوعات مرتبط: خاطرات
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 4:5 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

نيمه شبي از شب هاي تابستان، از خواب برخواستم، گفتم: چه خوبه نماز شب بخونم؛ وضوگرفته و به داخل چادر نمازخونه رفتم. هنوز نمازمو نبسته بودم كه ديدم مجيد غلامرضايي داره از كنار نماز خونه به سمت سنگر خودش مي ره...

موقعيت خوبي بود براي اينكه كمي حالشو بگيرم.از پشت سرش به آهستگي خودمو به اون رسوندم و با پرشي بر روي اون، محكم گرفتمش ، خيلي تقلا كرد و با هم گلاويز بوديم . اصلا ضربه ي دردناكي بهش نمي زدم، فقط سعي مي كردم بچلونمش و بزنمش زمين ،با اينكه ازمن درشت تر بود،تلاشش كارگرنشد و بعد از كلي به هم پيچيدن به زمين خورد.دستشو پيچوندم پشتش ومحكم به زمين فشارش دادم.همينكه خودشو تسليم كرد، با سرعت به طرف سنگر خودمون فرار كردم و توي تاريكي بين بچه ها خوابيدم...

فردا صبح ،توي پايگاه ايستاده بودم و مشغول صحبت با يكي از بچه ها،كه ديدم مجيد غلامرضايي داره ميادو جيب بغل زانوي بچه ها رو چك مي كنه(بادستش مي گرفت ، تكون مي داد). به من كه رسيد ،جيب بغل زانوي شلوار خاكيمو گرفت و تكون داد و صداي پول خورده هاي ته جيبم كه دوتا دو تومني بود، به گوش رسيد.بعد يقمو گرفت، خيره شد توي چشمام وگفت : توبودي... آره؟

خنده ام گرفت.همو توي بغل گرفتيم و خنديديم.بيشتر ازهرچيزي، حس كارآگاهي مجيد كه توي اون تاريكي و تحت فشار بودن، فقط صداي پول خورده هاي توي جيب من يادش مونده بود،خنده دار بود.


موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 3:16 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

چادر محصلا...

تاريخچه ي پتو شويي در جبهه ها را نمي دونم به كدوم لشكر يا چه زماني از دفاع مقدس بر مي گردد.اما در مورد اين عمل در گردان اخلاص و گردان غواصي نوح، براي اولين بار به گونه اي اتفاق افتادكه به نام اولين فردي كه مورد پتو شويي قرار گرفته بود ثبت شد.

روزي كه بچه ها در سنگراجتماعات  نشسته بودند؛ تصميم مي گيرند اولين فردي كه از درب واردمي شود را بدون اينكه بفهمد به زير پتو كشيده و كمي مشت و مال دهند(بزنند).

از قضا، برادر آرام كه آن روزها از مسئولين رده بالاي گردان بوده اولين بخت برگشته اي كه وارد شده و پتوشويي مي شود.از اين تاريخ به بعد(پتو آرام) بين بچه هاي اطلاعات عمليات، نامي آشنا شد.

...و اما خاطره ي چادر محصلا(محصلين)

تعدادي از بچه هاي گردان، بايستي براي امتحانات دبيرستان آماده مي شدند، به همين دليل، مسئولين، براي راحتي بيشتر اين بچه ها، چادري مجزا به ايشان اختصاص داده بودند. بعد از مدتي كه بچه محصلا، با هم صميمي تر شدند؛ تازه، روح شرارت در گروه پديدار شد.

پتويي با طرح پلنگ، به ديواره ي روبرويي‌ي چادر نصب كرده بودندو هر كدام از بچه هاي بخت برگشته كه هوس سر كشي به چادرمحصلا، به سرش  مي زد، در بدو ورود،عمليات پتو آرام را بررويش اجرا مي كردند.

وقتي طرف، پيچيده در پتو، مستاصل، وسط چادر رها شده بود، هركدام سر درس و كتابشان مي نشستند و به اصطلاح، طبيعي مي كردند.

وقتي كسي اعتراض مي كرد، مي گفتند، چادر پلنگ خانه براي خودش مقرراتي داره...

اين خبر به گوش فرماندهي هم رسيده بود...

روزي براي ديدن رضا رضوي قصد كردم به چادر محصلا برم، پتو آرام هاي چادر محصلا شهره شده بود. براي من با اين همه سوابق شرارت و همرزم آزاري،افت داشت، پتو آرام بشم. اونم توسط بچه محصلا!!

قبل از رسيدن به چادر، موقعيت بررسي شد،شرايط غيرعادي بود.برعكس هميشه، چادر محصلا، خيلي مرتب بود و پوتين ها جفت شده و از داخل هم سرو صدايي نميومد.اين يعني خطر يك هماهنگي براي پتوآرام كردن من...

ترفندي انديشيدم. اگربه حالت شيرجه، به داخل مي پريدم، كساني كه پشت ورودي چادر منتظرم بودند، ناكام مي شدند و من بودم كه به اون ها مي خنديدم.براي همين، به آرامي نزديك شدم و در گام هاي آخر، شيرجه اي به وسط چادر زدم.ازجا كه بلند شدم ، فرمانده و معاونينش رو ديدم كه دور چادر نشسته اند و بچه محصلا هم دست به سينه و مودب، كنارشون بودند.فرمانده، با ديدن من و نحوه ي ورودم به چادر گفت: بيا...شاهد از غيب رسيد.اونوقت شما مي گيد نه حاج آقا ما فقط درس مي خونيم؟ اين برادر براي چي اين وسطه؟ اصغر گفت: راست مي گن، برادر جان شما اين وسط چيكار مي كني؟ نه ... بگو...توي چادر محصلا از اين حرفا  نيست.

من كه حسابي ضايع شده بودم، گفتم: آخه از ترس پتو آرام پريدم. فكر نمي كردم حاج آقا اينجا باشن.ديدم بچه ها با چشمك و شكلك مي خوان به من بفهمونن كه هواشونو داشته باشم. منم كه بهترين فرصت، دستم اومده بود، بامظلوم نمايي،گفتم: آقا جان... منِ بدبخت هر بار ميام بايدكتك بخورم،آخه چرا اين كارو مي كنيد....؟ تا حاجي جهت نگاهش عوض شد،خنده‌ي موذيانه اي كرده ادامه دادم، حاج آقا پتورو ببينين. زدن روي ديوار...حاجي هم گفت : بله مي دونم.آقايونِ محصلا، اسم مكان علمي رو گذاشتن،پلنگ خونه...و ادامه داد به نصيحت كردن بچه ها...

از ترس جونم،تامدت ها، از شعاع پنجاه متريِ بچه محصلا رد نمي شدم.

پي نوشت:

توي عكس هاي بالا تعدادي از بچه هاي چادر محصلا هستند

حسين افخمي(دانشجوي دكتراي كامپيوتره) سيدجواد محمد نيا(دكتراي پزشكي داره)آرش رهبر(الان تهيه كننده گزارش 5 توشبكه ي خراسانه)كاظم زمان زاده (توي جهاد يه مسئوليتي داره)اصغر خليقي(درگذشت شهادت گونه اي داشت)رضا رضوي(كارشناس الهيات و مسئوليتي دريكي از بخش هاي جهاد داره)

سايربچه ها:

مسلم سلاطيني(سفيربود ،نماينده ي وزارت خارجه بود. نمي دونم. اسير طالبان شد بعد خبرشو ندارم)سليماني(تا دانشجوي روان شناسي بود خبرشو داشتم) حسين سلاطيني(كارمند يكي از شركت هاي بزرگ مشهده)عادل ....(از همون موقع تا الان خبري ازش ندارم)

 


موضوعات مرتبط: خاطرات
[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 10:39 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]

نمازهاي جماعت از باصفاترين و جذاب ترين و معنوي ترين لحظات حضور در جبهه بود...

    هر نماز، وضعيت خاص خودش را داشت و هيچ كدام از نمازهاي يوميه كه به جماعت برپا مي شد، شبيه روز قبل نبود...ذكر هاي با صفا، ركوع ها و سجده هاي با توجه، دعاي دست هاي با كرامت و بالاخره تعقيبات و نوافل و گاه ذكر مصيبت و سينه زني...

ذكر مصيبت، بطور معمول توسط روحاني با صفايي كه امام جماعت هم بود ،اجرا مي شد و به فراخور، دوستاني كه ته صدايي داشتند و در مداحي توان و ذوقي، به مداحي و نوحه خواني مي پرداختند...

شبي كه حسابي هوس دست انداختن بچه ها را كرده بودم، تصميم گرفتم كه حالي به جماعت نماز گزار بدم.

حاج آقا شروع به ذكر مصيبت كرد، كم كم ،خودمو به كنار ايشون رسوندم و منتظر نشستم.حاج آقا با سر و اشاره پرسيد: مي خوني؟ منم سرمو به علامت تاييد تكون داد.

حاج اقا گريزشو به صحراي كربلازدوگفت : امشب عزيزمون ما رو به فيض اكمل مي رسونن و مجلس رو به من سپرد و كمي عقب نشست.

فانوس ها به طور معمول،توسط بچه ها خاموش شد و فانوسي كه جلوي من بود را خودم خاموش كردم. دم رو خوندم و بچه ها تكرار كردند: حسين حسين ...حسين حسين.

باز تكرار همان دم و با شور بيشتري و بافرياد زدن كلمه ي جانم، بچه ها دم مقدس حسين حسين را تكرار كردند. چيز بيشتري بلد نبودم. بايد يه جوري از مخمصه اي كه خودم درست كرده بودم فرار مي كردم.

فرياد زدم:قربون صداتون ، كربلا مي خواي صدا بزن آقا رو... فرياد حسين حسين بيشتر شد؛ از فرصت استفاده كرده و از چادر اجتماعات، با سرعت زدم بيرون...براي يه ساعتي بين بچه ها آفتابي نشدم...

فرداصبح، بچه ها تعريف كردند: كه گردان وقتي ذكر حسين حسين رو گفتند، منتظر شدند كه مداح ادامه بده ، ولي متوجه اينكه اثري از مداح نيست شدندو ...مجلس باخنده و يك سوال از همديگه تموم شده ...راستي ،  كي بود اين بچه ي تخس؟


موضوعات مرتبط: خاطرات
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 0:28 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]

روزها، آموزش مي ديديم. خيلي از مواردآموزشي براي من، تكراري بود.

سال قبل، آموزش هاي مخصوص اطلاعات وعمليات را، همزمان با آموزش هاي غواصي گذرانده بوديم.چند ماه قبل تر، يك دوره از دوره هاي ويژه آموزشي گشتي و شناسايي  بود كه به نحو احسن شركت كرده بوديم.به اينها اضافه مي شد،آموزش هاي بلم راني درجزيره ي مجنون و...

عكس تزئيني است

...چون تا عمليات، زماني باقي بودو نيروهاي تازه اي هم آمده بودند، مسئولين تصميم گرفتند كه دوره اي آموزشي برقرار كنند. و اين براي چون مني، يعني تكرار مكررات و دستاويزي براي ايجاد موقعيت هاي خنده دار...

هواي برفي كوهستان وبارش برف به ارتفاع زانو... و خوابيدن در چادرهايي كه تنها وسيله ي گرمايشي اش ، يك والور(چراغ علاءالدين فتيله اي)بودكه بر روي آن كتري آبي تاصبح بخار مي داد وصبح از لوله هاي كناره ي چادر، قنديل هايي آويزان مي شد، ما را برآن داشت كه از سهميه ي پتوي خود، دوبه دوبصورت اشتراكي استفاده كنيم .دوتا پتو، به عنوان زير انداز وچهارتا هم رو انداز... و هر دونفر به اين صورت، اشتراكي مي خوابيديم.

روزها، به حد كافي خسته مي شديم، و شب، با توجه سرماي شديد، به زير پتو مي خزيديم وتا صبح هنگام نماز،به هيچ بهانه اي بيرون نمي آميديم.

 با توجه به رفاقت عميقم با حسين، ما در كنار هم مي خوابيديم. مدتي بود كه از درد كمر شكايت مي كرد و هر وقت فرصتي پيش مي آمد با يكي از بچه ها كشتي مي گرفت تا مثلا عرقش در آمده و كمرش بهبود يابد.

پمادي ازبهداري گرفته بود كه بوي ناهنجاري داشت و هرشب، تا ساليسيلات به اندازه‌ي كافي بركمرش نمي ماليد به خواب نمي رفت.

چند شبي تحمل كردم. يك شب كه مشغول ماليدن ساليسيلات به كمرش بود؛ گفتم : حسين جان، ما هم مثل اينكه آدميم و مي خوايم بخوابيم. گفت: خوب بخواب.

گفتم: داداش، اين بوي بد پمادت مگه مي ذاره من بخوابم.

گفت: تو بعد چند شب، هنوز به بوي اين پماد،عادت نكردي؟ گفتم: نه. بوي بدي داره و نمي خوام ديگه بزني... حاليت شد؟ گفت: نه، بايد عادت كني...گفتم نمي شه. يهو با انگشتش مقداري از پماد را  روي سبيلم كشيد وگفت: اينجوري حسابي بهش عادت مي كني...

توي اون هواي برفي و سرد، واقعا حس بيرون رفتن ازچادرتا تانكر آب و شستن صورت نبود...با چفيه تا حد توان پاك كردم اما بوي بد ساليسيلات تا مدت ها براي من  كابوسي شده بود...

ادامه دارد


موضوعات مرتبط: خاطرات
[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 12:56 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

ياد آن روز بخير...

من واحسان و حميد ،هادي و ابراهيم ،به سفر مي رفتيم.

وبه هم مي گفتيم ، هر كسي رفت به بالا به خدا
نرودداخل جنت ، تنها
ببرد همراهش ، همه ي جمع رفيقانش را...
اينك اما نه حميدي مانده و نه احسان و نه حامدلعلي...
تك و تنها ماندم بعد ازآن رفتن و شوق...
تك و تنها وفقط بايادي ...
تك و تنها و دلي پر حسرت...
تك و تنها و...
آه دوستان خوبم ، نوبتم خواهد شد؟


موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص
[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 3:53 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
وماادريك ماالحاج خليل...

اين حاج خليل موحدي هم براي ما خاطره اي دوست داشتنيه كه هنوز جاريه....


موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، همرزمان در گردان نوح
[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 2:10 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

اينك، ما روايتگران لحظه هاي شيدايي ،برايتان برهه اي از تاريخ ماندگار ميهن مان را از آنچه ديده ايم روايت مي كنيم.اينك نام هاي گمشده در لابلاي خاطره ها مي آيند و مي درخشند تا جلوه ي جانانه ي خويش را باز تابند .نام هايي در بي نشاني و در گمنامي، در كنار نام هاي آشنا و مشهور...

http://tbn0.google.com/images?q=tbn:WytUWFy3z2udrM:http://www.foto.ir/Photos/Gallery/20195.jpg

مي گوييم از لحظه هايي از تاريخ،از خاطراتي كه اينك از پس ذهن هاي خسته مان مي تراوشد تا شايد گوشه اي از آنچه را ما ديده ايم شما فرزندان مان نيز درك كنيد ...

پس بايادهاي ما باشيد ،لحظه به لحظه.


موضوعات مرتبط: خاطرات
[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 8:43 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

هر روز صبح ،بعد از نماز،به صف شده و مي دويديم .بعدازدويدن كه عامل گرم شدن بدن ها بود، شروع به انجام نرمش هايي كه عموما توسط حميد شريفي منش، مشخص مي شد ، مي كرديم.

حركات نرمشي‌ي صبحگاهي ، هر روزه ،نشاط آور بود و آماده مي شديم براي صبحانه و شركت با انرژي دركلاس هاي مرتبط با آموزش هاي گشت و شناسايي و غواصي...

برادر سخي، مردي از روستاي باشتين سبزوار، با قدي نسبتا كوتاه اما هيكلي ورزيده و لهجه اي خاص...هر روز با دميدن در سوتي كه بر گردن آويخته بود ، بچه هارا به ستون يك در دويدن ، هدايت مي كرد.

بچه ها، يك باور ارزشمند داشتند. (فرمانده ، هركس بود اطاعت از او واجب است.)

... صبح سردي بود.همه به خط شديم و دويدن در ستون يك ، شروع شد.محل تجمع ما تا اسكله حدود دويست متر ، فاصله داشت.بعضي از بچه ها، هنوز خواب كوتاه ديشب،( به خاطر تمرين غواصي در نيمه شب) ازچشمانشان نپريده بود.يك دو سه و همه فرياد مي زدند شهيد...

به سمت اسكله دويديم.حسين شروع به خواندن سرودي حماسي كردو ما با او، دم مي داديم...ما جانبازان، رزمندگان ، ياري بكنيم به رهبر خود، امام خميني...

مي رفتيم و به اسكله، كه با ارتفاعي يك و نيم متري ، بر ساحلي ماسه اي و بعد هم رودخانه ي بزرگ كارون منتهي مي شد، نزديك مي شديم.

سخي، با صداي نخراشيده و بلندي فرياد زد: تا نگفتم برنمي گرديد. مفهوم شد؟

و گروه ، همچنان به سمت رودخانه مي دويدند.از اسكله به لبه ي ساحلي پريديم، اما فرماني براي بازگشت نبود.اولين نفر كه به داخل آب رفت، هنوز اميد براي دستور برگشت بود. اما سخي تا آخرين نفر از گروه ،وارد آب نشد ، دستور برگشت را صادر نكرد.

وقتي همه با پوتين ها و لباس خاكي ،در آب ، شناور شدند،سخي فرياد زد، برادر كجا مي ري؟ برگرد. توي آبم مگه جاي دويدنه.؟!

از آب بيرون آمده و بدون توقف، نيم ساعتي را با همان لباس هاي خيس شده وپوتين هاي پر از آب ، شالاپ شالاپ دويديم...


موضوعات مرتبط: خاطرات، پایگاه شهیدشاکری
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 2:9 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

كربلاي پنجم دنياي ما،

 در همان صبحي كه درذهن من است...

 صبح نه ، در گرگ و ميش نيمه شب

باز امشب در شب تكرارها،

 لجه ي آب وخروش نهر و سيم ومين وجرح نيزه ها،

تيرهاي سرخ و تن هاي نحيف ،

آب و عشق و ذكر ويازهرا و رمز...

آب و خون و تكه هايي از تن غواص ها...

شب كه نه صبح سپيد دوستان ...

همسفر ها ، تيزپرها ، همرهان ...

رفته ها تا اوج ... تا بالا، تا خدا ...

باز ياد كربلايي ها...

 دلم رامي برد تا كربلاي جبهه ها

تا شلمچه ...

يادگار شاهدان

......................................................................

پي نوشت:

هنوز، در اندوه رفقاي شهيد بوديم، كه همه از مشهد ، خوانده شديم...شتابان آمديم با رفقا

همين نوزدهم ... نيمه شب بود..

باز قصه ي آب و غواصان وحماسه ،تكرار شد.

اين بار ما بوديم كه غافلگير كرده بوديم دشمن مان را....

 گفتم كه گفته باشم: يادمان باشد ،عروج عاشقاني از جنس خاك

يادمان باشد تن هاي بي سپر و گلوله هاي سرخ

خنده هاي واپسين

و اشك هاي وداع...

هنوزم وقتي وصيت نامه ام را مي نويسم ، ياد اون شب ها مي افتم و اشك ...

هنوز به ياد شهادت بهترين دوستانم هستم...

به قول يك دوست خوب:

آقا اجازه!!!

نوبت ما نرسيده؟؟؟؟؟


موضوعات مرتبط: خاطرات، مناسبت ها، تصاویر، عملیات ها
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 1:35 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

پشه هاي شبانگاهي ،مگس هاي قوي جثه ي روزانه ،گرسنگي و خوابيدن هاي نصف و نيمه و نشسته در بلم... آزارمان داده بودند .

...دلم لك زده واسه درازكشيدن روي يك پتو...اينو سيد گفت.

من گفتم:امشب،جايي بخوابيم كه بتونيم كمي دراز بكشيم و از اين چمباتمه بودن و درد پا ، خلاص شيم.

...وسط ني زار،مكاني با پوششي مناسب يافته و ني هارا،از شعاعي ، به سمت نقطه ي مركز تا داديم . اينقدر - ني - خم كرديم و روي هم انباشتيم تا شد تخت گاهي اي نرم و راحت...

گفتم : سرورم نزول اجلال فرموده بر اريكه ي خود ...

سيد،به آرامي و ترس ، بر روي تخت رفت و من نيز خزيدم روي چباشه...ترس داشتيم ، از اينكه وزن ما را تحمل نكند؛ وقتي بر روي آن ، دراز كشيديم ، به نرمي كمي به پايين رفت. اما به داخل آب نرسيد. چفيه ها را براي در امان بودن از نيش پشه ها به دور صورت بستيم و به جهت اينكه بوي بد هور مي داد، مسير تنفس را باز گذاشته و ديري نپاييد كه در خوابي عميق ، فرو رفتيم.

 نزديك صبح ،از خواب، برخواستيم،وضوگرفته و در بلم نمازخوانديم.كم كم هوا روشن شد. صورت سيد را كه ديدم ،خنده ام گرفته بود...شديد ،خنديدم.نصف صورت،آب كشيده و سفيد ، نيمي پر از تپه ماهور و سرخ...

سيد هم مي خنديد...گفتم : تو به چي مي خندي؟گفت : توچي؟

گفتم : هيچي به صورت تو، نصفيش چروك شده از خيسي، نصفيش تپه ماهوره از نيش پشه ها...

سيد گفت: كاش آينه بود خودتو مي ديدي...نصف صورتت كه خيس و چروك شده هيچ ، لب پايينيت شده اينهون طبل ...

دليل كرختي و خارش لبمو فهميدم...بادست امتحان كردم . خيلي بزرگ شده بود...

پي نوشت:

چند وقتيه همش ياد روزاي تشييع جنازه ، توي خيابوناي مشهدميفتم.خيلي دلم مي خواست از پدر شهيدي كه بر سر مردم، گلاب مي پاشيد و فضا را معطر مي كرد(كه هنوز هم هست) و مردي با پرچم بزرگ ، كه بر آن نام امام حسين ع نوشته شده و قطرات نمادين خون نيز برآن نقش بسته بود؛هر تشييع جنازه ، پيشاپيش مردم علمداري مي كرد، بنويسم.

قسمت نشد

اميدوارم اگر عمري بود در روز هاي آتي يادي از اين عزيزان بكنم.


موضوعات مرتبط: خاطرات
[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 11:48 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]

...سكان را به سمت راست كشيد وبا گرفتن ني ها در دستانش ، بلم را به داخل نيزار،كشيد.من نيز در ادامه، با استفاده از ني ها كمك كردم بلم تا استتار كامل به درون ني ها فرو برود.آرام به هم نگاه كرديم.گشتي هاي عراقي در قايقي ، از يك قدمي ما رد مي شدند.

...امروز ، دومين روزي بود كه راه را گم كرده ايم و در آبراه ها به دنبال نيروهاي خودي مي گرديم.

چقدر اين آب راه ها به هم شبيهند.

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQOY-219-KRe3xax43m6smT43sxtSgn1bQHcnWHd23mnmxgHDkU1cJ6qN_Spg

گرسنگي امانمان را بريده است. چيزي نمانده تا خستگي از پا درمان بياورد. از همه بد تر، اينكه با كوچكترين صداي صحبت ،يا صداي قايق موتوري ، بايد با سرعت بين ني ها استتار كنيم تا ديده نشويم.

تشنگي بر ما غلبه كرده بود.آب جزيره ، بوي بدي مي داد و تا عمق نيم متري گرم ؛ قوطي كنسروي را كه در بلم داشتيم ، با كف دست ، مسدود كرديم و تا حد ممكن در آب فرو برديم ووقتي از آب پر شد، باز دربش رو گرفته و براي خوردن ،بالا مي آورديم.وقت خوردن، بايد يك نفس مي نوشيديم ؛ نفس آخر، گر چه با اشمئزاز بود اما تشنگي را از بين برده بوديم...

سيد گفت:نمازمونو بخونيم بعد...ناهار

نماز عجيبي بود توسلي به بي بي فاطمه ي زهرا (س) كرديم ...گفتم : بيا نذر كنيم تا اگه راهو پيدا كرديم،هزار تا آيت الكرسي بخونيم...

...سيد گفت: ناهار چي ميل داريد قربان؟؟

گفتم : بي زحمت كوبيده با يه برگ اضافه...ببخشيد ، گوجه هم بزارين.

سيد گفت: نوشابه ، چي ميل دارين ؟ گفتم : من با ليموناد بيشتر حال مي كنم...

خنديديم . آب دهنمو قورت دادم و گفتم : ناهارو بخوريم؟

و پريدم لاي ني ها داخل آب، از وسط ني ها،ني هاي تازه رسته اي را جدا كردم و تعدادي از آنها را به داخل بلم انداختم.

گفتم: امروز غذاي مخصوص سر آشپز...چولان با سالاد فصل.

ني هاي نازك را مثل موز پوست گرفتيم و نرمي وسط آن كه كمي شيرين وش بود را با مرارت  خورديم.

آفتاب وسط آسمون به ما مي خنديد...


موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح
[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 11:19 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
و از این غربت تلخ
که به اجبار به پایم بستند
می گریزم از شب
می گریزم از عشق
و تو ای پاک ترین خاطره ها
همه جا در پی تو می گردم
*******************
*************
گردان غواصي نوح
از نيروهاي گردان اخلاص
(اطلاعات و عمليات )
لشكر بيست و يك امام رضاع
در سال شصت و پنج
تشكيل گرديد.
نيروهاي اين گردان در
مكاني در نزديكي خرمشهر
بنام پايگاه شهيد شاكري
آموزش هاي مخصوص غواصي
و بلم راني را گذراندند.
اين نيروهاي ويژه ، در عمليات
متعددي شركت جستند كه
مهم ترين آن
كربلاي چهار
كربلاي پنج
وكربلاي هشت بود.
تعداد زيادي از اعضاي اين گردان
به شهادت رسيدند.
كمينه كه افتخار كفشداري اين
بزرگمردان در حسينيه ي
شهيد شاكري را داشتم
به ياد ايشان و به نام اين
دوستان بهشتي
مي نويسم.
اميد كه همرزمان عزيز و
بازمانده هاي گردان ما را
در اين امر ياري داده
و شهيدان ، دستمان را بگيرند.
***************
برچسب‌ ها
امکانات وب