موضوعات مرتبط: خاطرات [ پنجشنبه دهم اسفند 1391 ] [ 7:35 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص [ دوشنبه سی ام بهمن 1391 ] [ 8:1 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
زمستان شصت و چهار،بهار زندگاني ام بود. مجاور كارون آرام ،با انسان هايي همنفس شده بودم كه پايي در زمين و ريشه اي در آسمان داشتند، با علي* مربي غواصي بوديم. و بچه ها راكه قرار بود در عمليات والفجر هشت شركت كنند،آموزش مي داديم. تامل بر انگيز بود.دروان سخت آموزش و سرماي حاكم بر زمستان آن سال و شرايط ويژه اي كه براي نيروها بوجود آورده بود. اينكه امكان ديده شدن تمرينات غواصي در روز، توسط دشمن به وسيله ي هواپيماهاي اطلاعاتي وجود داشت، اموزش هاي عملي غواصي، همگي شب هنگام به انجام مي رسيد. تمرينات، ساعتي بعد از تاريك شدن هواشروع وتا نزديكي هاي روشن شدن هوا در سحرگاهان ، در دو شيفت برگزار مي شد. سرماي شديدي بود، وقتي شيفت اول، لباس غواصي را بر پل هاي كوثري مي گذاشت، تا شيفت بعدي، اين لباس ها از شدت سرما، يخ مي زد و به بدنه ي پل مي چسبيد. در اين هواي سرد، بچه ها لباس هاي نخي را از تن درمي آوردندو همان لباس سردويخ زده ي غواصي را به تن كرده و در آب ، رها مي شدند. لباس هاي يخ در بهشتي... برخي كليه هاي شان مشكل پيدا مي كرد، بيمار مي شدند. اما همه ي اين ها را پنهان مي كردند،تا از فيض انجام تكليف بازنمانند. گاه تنها، صداي به هم خوردن دندان هاي اين عزيزان در سكوت شب شنيده مي شد. اينكه با چه نگرشي و با چه باوري بچه هاي غواص اين سختي ها را به جان مي خريدند،هنوز ذهن خسته ام را درگير مي كند.چه نيروي ماورايي اين شير بچه ها را كه از نظر بنيه گاهي خيلي ضعيف بودندرا وادار مي كرد كه گرمي لباس و راحت خواب را بر خود حرام كرده و در سرماي نافذ جنوبي ترين منطقه ي وطن ، به آب بزنند و بلرزند و در همان سختي هاي سخت، باز به تلاش و رنجي ديگر تن دهند و آن هم فين زدن در خلاف جريان آب در نيمه شب ... هنوز به احترام شان كلاه احترام از سر عقل بر مي دارم و تمام قامت به يادشان مي ايستم.و حسرت خوران يادواره اشان مي شوم. ياد شهيدان: محمدحسين زماني سرزنده هادي شعباني مهدي ذهبي مهدي احمدي خباز علي شاكري* محمدروشن روان محمدفخري مجيدخجسته محمدموسويان محمود ابراهيمي مهدي رضا زاده جان محمد رحيمي حسين توتونچي
علي اصغر سبزيكار
محمود ابراهيمي اميراسماعيل مير فندرسكي علي هاشمي حسن نيا و محمدرضا حسين پور حسين حيدري حسين انتظاريان عليرضا حافظي محمدخراساني سيد حسن ذاكريان ازيادهاي هاشم مقدس پ.ن دلم را گره مي زنم به يادهاي شما... موضوعات مرتبط: خاطرات، مناسبت ها، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص [ جمعه بیستم بهمن 1391 ] [ 8:53 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
از روايت هاي عليرضا دلبريان موضوعات مرتبط: خاطرات [ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 ] [ 2:9 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص [ سه شنبه سوم بهمن 1391 ] [ 6:37 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص [ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ 5:29 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
![]()
موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص [ جمعه هشتم دی 1391 ] [ 1:36 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص [ جمعه یکم دی 1391 ] [ 11:50 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر [ یکشنبه نوزدهم آذر 1391 ] [ 9:25 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، مناسبت ها، یادشهدای گردان اخلاص [ جمعه بیست و ششم آبان 1391 ] [ 6:37 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص [ سه شنبه بیست و سوم آبان 1391 ] [ 6:27 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر [ چهارشنبه هفدهم آبان 1391 ] [ 10:9 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح [ جمعه دوازدهم آبان 1391 ] [ 7:43 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح [ یکشنبه هفتم آبان 1391 ] [ 11:36 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، مناسبت ها [ جمعه چهاردهم مهر 1391 ] [ 1:12 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح ادامه مطلب [ چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ] [ 1:18 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
گفت: شگرد من اوچي ماتاست.
موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح [ سه شنبه یازدهم مهر 1391 ] [ 4:39 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
![]() بسم الله الرحمن الرحیم پیامبر: ای علی! هر که در وقت مرگ وصیتی کامل و خوب نکند در مروت او نقصانی وجود دارد. ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت ما را به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسند مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را مراد وصال توست از دنیا و از عقبی و گر نه بی شما قدری نباشد دین و دنیا را چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که گر روزی بر آيد از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
موضوعات مرتبط: خاطرات، مناسبت ها، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح ادامه مطلب [ دوشنبه دهم مهر 1391 ] [ 7:50 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، مناسبت ها، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح [ شنبه یکم مهر 1391 ] [ 8:6 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
هوا، گرم بود. تشنگي آزارمان مي داد. گرمای تابستان مهران بسیار سوزنده و طاقتفرسا شده بود. مدت زيادي از اين بيان امام (ره) كه در خصوص مهران فرمودند:«خدا مهران را آزاد کرد»،نگذشته بود. بچهها،درحال آماده شدن برای پدافندو حملات احتمالی دشمن بودند.درحالتي كه تشنگي و گرماي هوا آزارمان مي داد،به سنگري بدون سقف،که همهی اهالی آن به شهادت رسيده بودند،رسيديم. راکت هواپیما،کنار سنگر، به زمین نشسته وساكنين اين سنگر زميني را با خود به آسمان برده بود. گرد و خاک حاصل از انفجار، همهي سنگر را گرفته بود. گوشه اي از سنگر، یک چفیه بصورت بقچه پیچیده شده افتاده بود.كمي آنطرفتر کلمن آب،درحالي كه رخمي بزرگ برداشته بود،قرارداشت وهمهي آبها،روی زمین ريخته و هنوز، تبخیر نشده بود. آرزو كردم كه ای کاش آبها نریخته بود. تشنگی آنقدر بود،که ما را به سمت کلمن سوراخ شده بکشاند،تا با همهي نااميدي بررسي كنيم كه هنوز از آب یا یخ خبری هست ؟!
كنجكاوي بدي نبود.درب کلمن را که باز کردم، پر از گِل بود. زیر گِلها،چیزهایی دیده شد. یک پلاستیک آلو زرد و یک قوطی آب انار یزد. که خوشبختانه سوراخ نشده بود. بچهها ،چفیه را باز کردند. مقداری نان ویک کنسرو تن ماهی هم محتويات چفيهي بابركت بود. سه نفري به هم نگاهی کردیم. نگاههايي پر ازحزن ...لحظهي غريبي بود.انگار این شهدا روزیشان اين تنقلات زميني نبوده والان متنعم دنياي ديگري هستند.واينكه قسمت ما شده بود كه سهم اين عزيزان را استفاده كنيم. بقيهي خاطره را در ادامهي مطلب بخوانيد موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، عملیات ها ادامه مطلب [ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 ] [ 10:59 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
مدت زيادي نخوابيده بودم،گشت هاي زيادي رفته بوديم.منطقه دچار گره كوري شده بود و اطلاعات جديد مي توانست اين گره را باز كنه.موانع و راه كارهايي كه به سختي باز مي شدند و مسير هم صعب بود.خستگي مفرط ناشي از پياده روي هاي متوالي،و نخوابيدن هاي مكرر ،عنقريب بود كه مرا از پا دربياورد.خسته به خط خودي رسيدم. اين خط ، به تازگي بوجودآمده بود، در تكي كه كرده بوديم و پيشروي زيادي حاصل نشده بود اين خط پدافندي تشكيل شده بود.
وقتي بين بچه هاي خودي رسيدم،نيمه هاي شب بود،گفتم :باهيچكس حرفي نمي زنم و فقط جاي دنجي براي خواب پيدا مي كنم . وقتي خستگي و كم خوابي ام به خوبي جبران شد،مي رم سراغ كارهايي كه بايد مي كردم. اين بود كه دنبال جايي براي خواب بودم.يعني ديگه رسما خواب بودم اما براي ولو شدن ، جاي بي ترددي مي خواستم. پالت حلبي شيرواني مانندي بر روي جاي بلندي از زمين بود. احتمالا سنگري از سنگرهاي عراقي بود كه ويران شده بود و در ايجاد خاكريز مملو از خاك ، لبه ي پالت را كه نگاه كردم ،ديدم به اندازه اي كه خزيده به زير پالت بروم، جا هست .پس معطل نكرده به زير پالت خزيده و خوابي عميق مرا در خود گرفت...
بقيه را در ادامه ي مطلب بخوانيد موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر ادامه مطلب [ شنبه هجدهم شهریور 1391 ] [ 8:32 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
با يكي از عزيزانم ، بهشت رضا بوديم. بر قبور شهيدان عزيز، همرزمانم ، مي چرخيديم . و با هر كدام نجوايي... بر مزار سيد عباس كه رسيدم،نكته ي جالبي توجه مرا به خود جلب كرد. مطالبي با خودكار، در كنار تصوير شهيد نوشته شده بود.
كجايند مردان بي ادعا اي آقا سيد عباس نديده عاشقَد شديم اي آقا سيد عباس من تو را به مقامي كه در پيشگاه خدا داري سلام ما را به علمدار حاج حسين خرازي و شهيد محترم منصور رئيسي وبي سيم چي پهلو شكسته، سعيد فروزنده برسان. پنجشنبه 91/6/9 يكي از عاشقان سيد عباس شكوه السادات ازشهر شهيدان اصفهان
به ياد طلبه ي عارف،شهيد سيد امير عباس شكوه السادات... قسمتي از وصيت نامه اين شهيد عزيز تقديم به شما دوستانم كه با يادش روحتان را شاد كنيد. «اي معبود من، من پست تر و کوچک تر از آن هستم که مقام والاي شهادت را که
انبيا و اوصيا از تو آرزو مي کردند به من بدهي ولي از تو مي خواهم که اين
مقام عظمي را به من هم عنايت فرمايي و مرا در جوار ملکوتي خود جاي دهي و
گناهانم را که موجب شرمساري ام در درگاه با عظمت توست عفو نمايي و تا قبل
از شهادت به من و ديگر برادرانم توفيق دهي که اعمال خود را هر چه بيشتر در
جهت تو خالص نماييم...»اي امت هميشه در صحنه حزب ا... از شما تقاضا دارم که
همواره پشتيبان اسلام و امام و انقلاب باشيد و با هوشياري تمام آفات اين
انقلاب را شناخته و در جهت از بين بردن آن ها نهايت تلاش و کوشش خود را
بنماييد و از ادامه دهندگان راهم باشيد.» ![]() موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح [ یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 ] [ 4:1 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، عملیات ها ادامه مطلب [ سه شنبه هفتم شهریور 1391 ] [ 9:40 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، همرزمان در گردان نوح ادامه مطلب [ پنجشنبه دوم شهریور 1391 ] [ 4:10 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، عملیات ها ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ] [ 10:12 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، مناسبت ها، تصاویر [ جمعه بیستم مرداد 1391 ] [ 2:39 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، پایگاه شهیدشاکری [ یکشنبه هشتم مرداد 1391 ] [ 7:14 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات [ شنبه سی و یکم تیر 1391 ] [ 10:21 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات [ دوشنبه بیست و ششم تیر 1391 ] [ 7:26 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات [ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 ] [ 8:46 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح [ دوشنبه دوازدهم تیر 1391 ] [ 1:4 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، همرزمان در گردان نوح [ سه شنبه ششم تیر 1391 ] [ 10:1 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح ادامه مطلب [ پنجشنبه یکم تیر 1391 ] [ 9:26 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
روزي در حسينيهي گردان، نشسته بوديم. از معدود دفعاتي بود كه من با توجه به روحيه ي ناآرام وشرارت ذاتي ، تحت تاثير معنويت وآرامش شخصيت آقا جلال، در كنارش به نجوا نشسته بودم. و او به آرامي با من سخن مي گفت. سخنان او، براي من تازگي داشت وحاوي حلاوت خاصي بود. ازجهاد، شهادت وازاينكه براي پذيرفته شدن توسط خداي مهربان بايستي توبه كردوحتي كمترين گناهان را دست كم نگرفت. آقا جلال مي گفت و من برحسب خصوصيتم ، همزمان با شنيدن سخنانش، مجله اي كه كنار حسينيه افتاده بودرا برداشته و تورق مي كردم، مجله ي پاسدار اسلام بود. جلدي رنگي و صفحات نيمه رنگي داشت. به ناگاه، عكس روي جلد مجله، نظرمرابه خود جلب كرد. خودش بود. آقاي موفق، ايستاده برقايقي تند رو، به همراه رزمنده اي ديگر، در نمايي درشت و زيبا... با صداي بلند، رشته ي كلامش را بريده، گفتم: عه... آقا عكس شماست. دستشو روي دهنم گذاشت و انگشت دست ديگرش را به نشان هيس روي بيني قرار داد. بعد به همان آرامي و با لحني ملتمسانه از من خواست تا از موضوع عكس روي جلدمجله، به كسي چيزي نگم. واقعا براي من قابل درك نبود. به خودم گفتم: خدايي اگه عكس من روي جلد كيهان بچه ها، بود به همه، حتي همسايمون كه جفت چشمش كور بود هم، نشون مي دادم.اما... اينجاست كه جلال الدين موفق در آينده اي نزديك به شهادت مي رسد و كسي چون من بايد بماندودرحسرت آنها بسوزد. روحش شاد موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح [ سه شنبه شانزدهم خرداد 1391 ] [ 11:53 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
جواني خوش سيما ، خيلي صبور ،آرام و با لبخندي هميشگي بر لبان وطمأنينه اي ذاتي دروجودش، همرزم ما بود. شرارت اختصاصي و كودك بيدار درونم، هميشه وادارم مي كرد، در هيجان وگفت و گو وشوخي با ديگران باشم.
اما مجتبي ، ضمن اينكه با همه رفاقتي داشت،با يكي دوتا از بچه هاصميمي تر بود و ساعت ها باهم به آرامي حرف مي زدند و من هميشه به اين آرامش مجتبي، غبطه مي خوردم. تقريبا براي كساني كه همردهي خودم بودندو ترسي از برخورد احتمالي شون نداشتم، اسمي گذاشته بودم.به يكي مي گفتم گل آقا ، يكي حاج اصغر،كله فري،چيفتن، يكي از بچه هاكه قدي دومتري داشت ومن اون موقع ها به زور صد شصت سانت مي شدم ، كوچولوصدا مي كردم و... به مجتبي هم مي گفتم: موش دوپا...مجتبي هميشه با لبخند به شرارت هاو برخي حال گيري هاي من برخورد مي كرد،وقتي عامدانه درب نمكدان پلاستيكي جلوي دستشو شل مي كردم و طفلكي همه محتوي نمكدان رابر روي سهميه ي آش شبش تخليه مي كردو يا وقتي اتفاقي ؟! گوشه ي لباسشو به پتويي كه روش خوابيده بود،سنجاق مي كردم،هميشه با من مهربان بود. بقيه را در ادامه ي مطلب بخوانيد موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح ادامه مطلب [ شنبه ششم خرداد 1391 ] [ 11:4 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
سرداررشيد اسلام شهيد سيد عليرضا قوام فرمانده گروهان از گردان غواصي نوح شهادت : عمليات كربلاي پنج رفقاي نزديك سيد ، هنوز مهربوني ها ، توكل و توجه خاص سيد را از ياد نبرده اند. اخلاص،اطاعت پذيري از مافوق،توكل به استعانت الهي وباورهاي مثبت ومعنويت و تعبد از ديگر سجاياي سيد عليرضا قوام است. امشب، باز ،در درياي دوستي ها،غرق شده بودم .... تابلوي قره ني 2 كه به چشمانم خورد و از خيابان شلوغ منتهي به ميدان توحيد كه به داخل،پيجيدم،رنگ ها وتلالوي چراغ هاي ملون دكان ها و تبليغات دنيايي،همه رنگ باختنددرجلوهي زيباي رخسارشهدا كه بر تابلوهايي درامتدادكوچه، آذين بسته بودند.رفتم ومحذوذازاين افتراق تلون و تقدس ،درپيچ كوچه گم شدم و خويش را مقابل منزلي قديمي يافتم.همه بودندازقديمي ها ،همانهايي كه بيتالمقدس وخيبروطريق القدس رادرك كرده بودند ،تاجديدترهاكه كربلاهاوفجر هاراديده بودند. شهيدسيدعليرضاقوام ازدوراني بودكه من نيزآن رادرك كرده بودم.فرزندشهيد،جواني رشيد با همان چشمان و همان سيما آنجا، نشسته بود و مرا مسحور خويش كرده بود...گويا سالياني است او را مي شناسم. هركس از سيد،چيزي گفت.هركس از جلوه اي ازخلقياتش سخني راندومن ريزريز مي شنيدم، حديث مردي را كه در همين حوالي با او زيسته بودم و همنفسش،لحظه هايي را رزمندگي كرده بودم،اما نشناخته بودمش... او اسوهي توكل بود... وقتي همهي نيروها،در ابهام تشكيك فردي مانده بودند ،بالهجهي صميمي ومحلي اش كه حاكي از روح ايلياتي اش بود،گفته بود:گفتند برويم.پس بايست برويم. و اين يعني شور اميددرتشكيك بي فرجام فردي كم اعتقاد...كه،درجنگيدن ما،تئوريسين هاي بزرگ نظامي دنيا انگشت به دهان مانده بودند.پس اطاعت و ولايت و توكل... وروح مطيع و مخلص سيد،جرياني ايجاد كرد تا بروند و شب را در عمليات باشند. تا سيد،در آخرين نگاه،حديث رفتني جاودانه را بسرايدونظري به عرش انداخته ودرتونلي كه منتهي به خين است تا در نهايت منجر به رسيدن به بوارين و ... شود، مي خزد. سيدبه خروجي تونل كه مي رسد،در هياهوي نبرد،در گيرو دار تير و تركش و خمپاره، هدايت مي كند نيروهايش راو اولين نفري است كه از تونل،سر بر مي آورد و راه را باز مي كند تا ديگر نيروها ادامه دهند. و سيد مورد اصابت قرار مي گيرد وروحش تا خدا اوج مي گيرد. اينك،سيد،عاشقانه ترين شعراين شبم شده...معلمي راستين كه ازمسئوليتهاي متعددي كه درشهرش كاشمر،به وي پيشنهادشده دل مي كندواز عناويني كه درجهادسازندگي به اوعطا كرده اندنيز،ردمي شود و به عنوان يك بسيجي ساده،مي آيد و به عنوان فرماندهي گروهان يكم گردان نوح به همراه شصت نفر بسيجي دلباخته، هواي يار را در شعري ماندگار، مي سرايد. باشد كه ياد سيدجاودانه بماند. موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 2:32 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 1:29 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 5:15 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 4:5 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر [ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 3:16 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات [ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 10:39 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات [ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 0:28 قبل از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات [ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 12:56 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
ياد آن روز بخير... من واحسان و حميد ،هادي و ابراهيم ،به سفر مي رفتيم.
وبه هم مي گفتيم ، هر كسي رفت به بالا به خدا
موضوعات مرتبط: خاطرات، یادشهدای گردان اخلاص [ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 3:53 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
وماادريك ماالحاج خليل... اين حاج خليل موحدي هم براي ما خاطره اي دوست داشتنيه كه هنوز جاريه....
موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، همرزمان در گردان نوح [ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 2:10 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات [ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 8:43 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
هر روز صبح ،بعد از نماز،به صف شده و مي دويديم .بعدازدويدن كه عامل گرم شدن بدن ها بود، شروع به انجام نرمش هايي كه عموما توسط حميد شريفي منش، مشخص مي شد ، مي كرديم. حركات نرمشيي صبحگاهي ، هر روزه ،نشاط آور بود و آماده مي شديم براي صبحانه و شركت با انرژي دركلاس هاي مرتبط با آموزش هاي گشت و شناسايي و غواصي... برادر سخي، مردي از روستاي باشتين سبزوار، با قدي نسبتا كوتاه اما هيكلي ورزيده و لهجه اي خاص...هر روز با دميدن در سوتي كه بر گردن آويخته بود ، بچه هارا به ستون يك در دويدن ، هدايت مي كرد. بچه ها، يك باور ارزشمند داشتند. (فرمانده ، هركس بود اطاعت از او واجب است.)
... صبح سردي بود.همه به خط شديم و دويدن در ستون يك ، شروع شد.محل تجمع ما تا اسكله حدود دويست متر ، فاصله داشت.بعضي از بچه ها، هنوز خواب كوتاه ديشب،( به خاطر تمرين غواصي در نيمه شب) ازچشمانشان نپريده بود.يك دو سه و همه فرياد مي زدند شهيد... به سمت اسكله دويديم.حسين شروع به خواندن سرودي حماسي كردو ما با او، دم مي داديم...ما جانبازان، رزمندگان ، ياري بكنيم به رهبر خود، امام خميني...
مي رفتيم و به اسكله، كه با ارتفاعي يك و نيم متري ، بر ساحلي ماسه اي و بعد هم رودخانه ي بزرگ كارون منتهي مي شد، نزديك مي شديم. سخي، با صداي نخراشيده و بلندي فرياد زد: تا نگفتم برنمي گرديد. مفهوم شد؟ و گروه ، همچنان به سمت رودخانه مي دويدند.از اسكله به لبه ي ساحلي پريديم، اما فرماني براي بازگشت نبود.اولين نفر كه به داخل آب رفت، هنوز اميد براي دستور برگشت بود. اما سخي تا آخرين نفر از گروه ،وارد آب نشد ، دستور برگشت را صادر نكرد. وقتي همه با پوتين ها و لباس خاكي ،در آب ، شناور شدند،سخي فرياد زد، برادر كجا مي ري؟ برگرد. توي آبم مگه جاي دويدنه.؟!
از آب بيرون آمده و بدون توقف، نيم ساعتي را با همان لباس هاي خيس شده وپوتين هاي پر از آب ، شالاپ شالاپ دويديم... موضوعات مرتبط: خاطرات، پایگاه شهیدشاکری [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 2:9 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
كربلاي پنجم دنياي ما، در همان صبحي كه درذهن من است... صبح نه ، در گرگ و ميش نيمه شب باز امشب در شب تكرارها، لجه ي آب وخروش نهر و سيم ومين وجرح نيزه ها، تيرهاي سرخ و تن هاي نحيف ، آب و عشق و ذكر ويازهرا و رمز... آب و خون و تكه هايي از تن غواص ها... شب كه نه صبح سپيد دوستان ... همسفر ها ، تيزپرها ، همرهان ... رفته ها تا اوج ... تا بالا، تا خدا ...
باز ياد كربلايي ها... دلم رامي برد تا كربلاي جبهه ها تا شلمچه ... يادگار شاهدان ......................................................................
پي نوشت: هنوز، در اندوه رفقاي شهيد بوديم، كه همه از مشهد ، خوانده شديم...شتابان آمديم با رفقا همين نوزدهم ... نيمه شب بود.. باز قصه ي آب و غواصان وحماسه ،تكرار شد. اين بار ما بوديم كه غافلگير كرده بوديم دشمن مان را.... گفتم كه گفته باشم: يادمان باشد ،عروج عاشقاني از جنس خاك يادمان باشد تن هاي بي سپر و گلوله هاي سرخ خنده هاي واپسين و اشك هاي وداع... هنوزم وقتي وصيت نامه ام را مي نويسم ، ياد اون شب ها مي افتم و اشك ... هنوز به ياد شهادت بهترين دوستانم هستم... به قول يك دوست خوب: آقا اجازه!!! نوبت ما نرسيده؟؟؟؟؟
موضوعات مرتبط: خاطرات، مناسبت ها، تصاویر، عملیات ها [ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 1:35 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات [ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 11:48 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
موضوعات مرتبط: خاطرات، تصاویر، یادشهدای گردان اخلاص، همرزمان در گردان نوح [ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 11:19 بعد از ظهر ] [ عمادسماوات ]
|
||
| [ طراحي : وبلاگ اسکين ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||