چادر محصلا...
تاريخچه ي پتو شويي در جبهه ها را نمي
دونم به كدوم لشكر يا چه زماني از دفاع مقدس بر مي گردد.اما در مورد اين عمل در
گردان اخلاص و گردان غواصي نوح، براي اولين بار به گونه اي اتفاق افتادكه به نام
اولين فردي كه مورد پتو شويي قرار گرفته بود ثبت شد.
روزي كه بچه ها در سنگراجتماعات نشسته بودند؛ تصميم مي گيرند اولين فردي كه از
درب واردمي شود را بدون اينكه بفهمد به زير پتو كشيده و كمي مشت و مال
دهند(بزنند).
از قضا، برادر آرام كه آن روزها از
مسئولين رده بالاي گردان بوده اولين بخت برگشته اي كه وارد شده و پتوشويي مي شود.از
اين تاريخ به بعد(پتو آرام) بين بچه هاي اطلاعات عمليات، نامي آشنا شد.
...و اما خاطره ي چادر محصلا(محصلين)
تعدادي از بچه هاي گردان، بايستي براي
امتحانات دبيرستان آماده مي شدند، به همين دليل، مسئولين، براي راحتي بيشتر اين
بچه ها، چادري مجزا به ايشان اختصاص داده بودند. بعد از مدتي كه بچه محصلا، با هم
صميمي تر شدند؛ تازه، روح شرارت در گروه پديدار شد.

پتويي با طرح پلنگ، به ديواره ي روبروييي
چادر نصب كرده بودندو هر كدام از بچه هاي بخت برگشته كه هوس سر كشي به چادرمحصلا،
به سرش مي زد، در بدو ورود،عمليات پتو
آرام را بررويش اجرا مي كردند.
وقتي طرف، پيچيده در پتو، مستاصل، وسط
چادر رها شده بود، هركدام سر درس و كتابشان مي نشستند و به اصطلاح، طبيعي مي
كردند.

وقتي كسي اعتراض مي كرد، مي گفتند،
چادر پلنگ خانه براي خودش مقرراتي داره...
اين خبر به گوش فرماندهي هم رسيده
بود...
روزي براي ديدن رضا رضوي قصد كردم به
چادر محصلا برم، پتو آرام هاي چادر محصلا شهره شده بود. براي من با اين همه سوابق
شرارت و همرزم آزاري،افت داشت، پتو آرام بشم. اونم توسط بچه محصلا!!
قبل از رسيدن به چادر، موقعيت بررسي شد،شرايط
غيرعادي بود.برعكس هميشه، چادر محصلا، خيلي مرتب بود و پوتين ها جفت شده و از داخل
هم سرو صدايي نميومد.اين يعني خطر يك هماهنگي براي پتوآرام كردن من...
ترفندي انديشيدم. اگربه حالت شيرجه، به
داخل مي پريدم، كساني كه پشت ورودي چادر منتظرم بودند، ناكام مي شدند و من بودم كه
به اون ها مي خنديدم.براي همين، به آرامي نزديك شدم و در گام هاي آخر، شيرجه اي به
وسط چادر زدم.ازجا كه بلند شدم ، فرمانده و معاونينش رو ديدم كه دور چادر نشسته
اند و بچه محصلا هم دست به سينه و مودب، كنارشون بودند.فرمانده، با ديدن من و نحوه
ي ورودم به چادر گفت: بيا...شاهد از غيب رسيد.اونوقت شما مي گيد نه حاج آقا ما فقط
درس مي خونيم؟ اين برادر براي چي اين وسطه؟ اصغر گفت: راست مي گن، برادر جان شما
اين وسط چيكار مي كني؟ نه ... بگو...توي چادر محصلا از اين حرفا نيست.

من كه حسابي ضايع شده بودم، گفتم: آخه
از ترس پتو آرام پريدم. فكر نمي كردم حاج آقا اينجا باشن.ديدم بچه ها با چشمك و
شكلك مي خوان به من بفهمونن كه هواشونو داشته باشم. منم كه بهترين فرصت، دستم
اومده بود، بامظلوم نمايي،گفتم: آقا جان... منِ بدبخت هر بار ميام بايدكتك بخورم،آخه
چرا اين كارو مي كنيد....؟ تا حاجي جهت نگاهش عوض شد،خندهي موذيانه اي كرده ادامه
دادم، حاج آقا پتورو ببينين. زدن روي ديوار...حاجي هم گفت : بله مي دونم.آقايونِ
محصلا، اسم مكان علمي رو گذاشتن،پلنگ خونه...و ادامه داد به نصيحت كردن بچه ها...
از ترس جونم،تامدت ها، از شعاع پنجاه
متريِ بچه محصلا رد نمي شدم.
پي نوشت:
توي عكس هاي بالا تعدادي از بچه هاي چادر محصلا هستند
حسين افخمي(دانشجوي دكتراي كامپيوتره) سيدجواد محمد نيا(دكتراي پزشكي داره)آرش رهبر(الان تهيه كننده گزارش 5 توشبكه ي خراسانه)كاظم زمان زاده (توي جهاد يه مسئوليتي داره)اصغر خليقي(درگذشت شهادت گونه اي داشت)رضا رضوي(كارشناس الهيات و مسئوليتي دريكي از بخش هاي جهاد داره)
سايربچه ها:
مسلم سلاطيني(سفيربود ،نماينده ي وزارت خارجه بود. نمي دونم. اسير طالبان شد بعد خبرشو ندارم)سليماني(تا دانشجوي روان شناسي بود خبرشو داشتم) حسين سلاطيني(كارمند يكي از شركت هاي بزرگ مشهده)عادل ....(از همون موقع تا الان خبري ازش ندارم)